X
تبلیغات | یک فروم
ادبی

برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...

بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، رو به روی من ...

در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ی آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:

«... گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛

کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛

یا، شب برفی،
پیش آتش ها نشستن،
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن...

آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.

جنگل هستی تو، ای انسان!

جنگل، ای روییده ی آزاد،
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

«زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهر سیلی خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بد نامی،
روزگار ننگ.

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دل مردگی بیجان.

فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان های خاموشی،
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.

ترس بود و بال های مرگ؛
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه گاه دشمنان پر جوش.

مرزهای ملک،
همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان.
برج های شهر،
همچو بارو های دل، بشکسته و ویران.
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ...

هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت.
هیچ دل مهری نمی ورزید.
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد.
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید.

باغ های آرزو بی برگ؛
آسمان اشک ها پر بار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپی نا مردمان در کار...

انجمن ها کرد دشمن،
رایزن ها گرد هم آورد دشمن؛
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند.
نازک اندیشانشان، بی شرم، -
که مباداشان دگر روز بهی در چشم،-
یافتند آخر فسونی را که می جستند...

چشم ها با وحشتی در چشم خانه
هر طرف را جست و جو می کرد؛
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد.

آخرین فرمان، آخرین تحقیر...
مرز را پرواز تیری می دهد سامان!
گر به نزدیکی فرود آید،
خانه هامان تنگ،
آرزومان کور...
تا کجا؟...تا چند؟...
آه!... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛
چشم ها، بی گفت و گویی، هرطرف را جستجو می کرد.»

پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید.
از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید.
برف روی برف می بارید.
باد بالش را به پشت شیشه می مالید.

«صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، -
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛
دشت نه، دریایی از سرباز...

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.
بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز.

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛
کودکان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگین کنار در.

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحری برآشفته،
به خروش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد.

«منم آرش، -
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده.

مجوییدم نسب، -
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ی دیدار.

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد!

دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ، -
دل، این جام پر از کین پر از خون را؛
دل، این بی تاب خشم آهنگ ...

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛
که جام کینه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

در این پیکار،
در این کار،
دل خلقی ست در مشتم؛
امید مردمی خاموش هم پشتم.

کمان کهکشان در دست،
کمانداری کمانگیرم.
شهاب تیزرو تیرم؛
ستیغ سربلند کوه مآوایم؛

به چشم آفتاب تاره رس جایم.
مرا تیر است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.

ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد،
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

“درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود.
به صبح راستین سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند!
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،
پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند.

زمین می داند این را، آسمان ها نیز،
که تن بی عیب و جان پاک است.
نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش.
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش.

«ز پیشم مرگ،
نقابی سهمگین بر چهره، می آید.
به هر گام هراس افکن،
مرا با دیده ی خون بار می پاید.
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد،
به راهم می نشیند، راه می بندد؛
به رویم سرد می خندد؛
به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را،
و بازش باز می گیرد.

دلم از مرگ بی زار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
ولی، آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته ی آزادگی این است.

هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند.
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم، گه پیش می راند.

پیش می آیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم.
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.
به سوی قله ها دستان زهم بگشاد:
“بر آ، ای آفتاب، ای توشه ی امید!
بر آ، ای خوشه ی خورشید!
تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب.
برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب.

چو پا در کام مرگی تند خو دارم،
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جودارم،
به موج روشنایی شست و شو خواهم؛
ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، ای قله های سرکش خاموش،
که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید،
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی،
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید،
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛
غرور و سربلندی هم شما را باد!
امیدم را برافرازید،
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید.
غرورم را نگه دارید،
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید.
هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید.

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.
کودکان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگین کنار در؛
مردها در راه.
سرود بی کلامی، با غمی جان کاه،
ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه.
کدامین نغمه می ریزد،
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت،
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟
طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟

دشمنانش، در سکوتی ریش خند آمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بام ها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت،
هم او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی درپی فرود آمد.»

بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رویا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.

“شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیم روزی از پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس،
مرز ایران شهر و توران باز نامیدند.

آفتاب،
در گریز بی شتاب خویش،
سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.

ماهتاب،
بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،
در دل هر کوی و هر برزن،
سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
در تمام پهنه ی البرز،
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید،
وندرون دره های برف آلودی که می دانید،
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند،
و نیاز خویش می خواهند.

با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛
می دهد امید،
می نماید راه.»

در برون کلبه می بارد.
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ.
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...

کودکان دیری ست در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان.
شعله بالا می رود پر سوز ...

+ نوشته شده در ۱۳/۱۱/۱۳۹۱ساعت ۱۸:۳۷ توسط soroush shirmardi | نظر(11)

اولین روز دبستان بازگرد ، شادی آن روزهایم بازگرد ، بازگرد ای خاطرات کودکی ، بر سوار اسب های چوبکی، خاطرات کودکی زیبا ترند ، یادگاران کهن مانده ترند ، درس های سال اول ساده بود ، آب را بابا به سارا داده بود ، مانده در گوشم صدایی چون تگرگ ،خش خش جاروی مادر روی برگ ، همکلاسی های من یادم کنید ، باز هم در کوچه فریادم کنید، کاش هرگز زنگ تفریحی نبود ، جمع بودن بود و تفریقی نبود ، ای دبستانی ترین احساس من ، بازگرد این مشق ها را خط بزن  در کودکی از تکلیف میترسیدیم الان از بلا تکلیفی 

+ نوشته شده در ۲۷/۱۰/۱۳۹۱ساعت ۱۸:۳۶ توسط soroush shirmardi | نظر(4)

اي لبانم بوسه گاه بوسه ات

خيره چشمانم به راه بوسه ات

اي تشنج هاي لذت در تنم

اي خطوط پيکرت پيرهنم

آه مي خواهم که بشکافم ز هم

شاديم يک دم بيالايد به غم

آه، مي خواهم که برخيزم ز جاي

همچو ابري اشک ريزم هاي هاي

اين دل تنگ من و اين دود عود؟

در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود؟

اين فضاي خالي و پروازها؟

اين شب خاموش و اين آوازها؟

اي نگاهت لاي لائي سِحر بار

گاهوار کودکان بيقرار

اي نفسهايت نسيم نيمخواب

شسته از من لرزه هاي اضطراب

خفته در لبخند فرداهاي من

رفته تا اعماق دنيا هاي من

اي مرا با شور شعر آميخته

اينهمه آتش به شعرم ريخته

چون تب عشقم چنين افروختي

لاجرم شعرم به آتش سوختي

+ نوشته شده در ۲۳/۵/۱۳۹۱ساعت ۰۶:۵۳ توسط soroush shirmardi | نظر(17)

قصه درد
رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم

آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم 

 

اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد

که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم

 

شرمم از آینه ی روی تو می آید اگر نه 

آتش آه به دل هست نگویی که فسردم

 

تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان

من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم

 

می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا

حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم

 

تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم

غزلم قصه ی دردست که پرورده ی دردم 

 

خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد

سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم
=================================
=================================
اشک واپسین

به كويت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل اميد درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو كوته دستی ام می خواستی ورنه من مسكين
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نيامد دامن وصلت به دستم هر چه كوشيدم
زكويت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حريفان هر يك آوردند از سودای خود سودی
زيان آورده من بودم كه دنبال هنر رفتم

 ندانستم كه تو كی آمدی ای دوست كی رفتی
 به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم كه خواهم رفت از كويت
بلی رفتم ولی هر جا كه رفتم دربدر رفتم

به پايت ريختم اشكی و رفتم در گذر از من
از اين ره بر نميگردم كه چون شمع سحر رفتم

تو رشك آفتابی كی به دست سايه مي آیی
دريغا آخر از كوی تو با غم همسفر رفتم

+ نوشته شده در ۲۳/۵/۱۳۹۱ساعت ۰۵:۵۶ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

درختان  میگویند بهار 
       
              پرندگان میگویند لانه
                     
                          سنگ ها میگویند صبر
                               
                                      و خاک ها میگویند مصاحب
                                             
                                                    و انسان ها میگویند خوشبختی
 اما همه ی ما در یک چیز شبیهیم
                                             
                                                در طلب نور!
                                                     
                                                          ما نه خاکیم و نه درخت 
                       
                   پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هایما در تشخیص،باید در حریم     خودمان جستجو کنیم...
                                              
                                                      
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                  سلام ای زندگی

                                              ای ملال ِ بی پایان ....
-------------------------------------------------------------------------------------------

قرینه است ،

این درخت ُ آن درخت ،

بر آبی بی انتهای بالاتر !

تنها جای تو خالی ست ،

سبزه قبای خواب ُ خیال ِ من !

و دوباره خش خش ِ گربه ی یاد ِ تو

که به حیاط ِ دلم برگشته است !

می نشینم

و در جمعیت نیمه روشن ِ آن سوی پنجره

در ایستگاه دنبال کسی شبیه ِ تو می گردم . . .

و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود

زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست !

پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین !

با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم

و از او دور می شوم . . .

و هر چه دورتر می شوم ،

                      شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود . .                                          
                                             و باز سکوت
-----------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در ۲۳/۵/۱۳۹۱ساعت ۰۵:۲۸ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

آقا ما تف، شما آبشار نیاگارا

ما بدبخت حقیر، شما کوروش کبیر

ما واشر، شما ارباب حلقه ها

ما طرح مسکن مهر، شما برج العربی

ما مینیمم نسبی، شما ماکسیمم مطلق

ما مداح، شما دی جی!

آقا اصن ما قیژقیژ دیال آپ، شما امواج وایرلس

آقا ما پراید، شما پرادو

آقا ما باد بزن دستی، شما کولر گازی نانو

آقا ما امشب، شما هزار و یک شب!

آقا ما پت ومت، شما آیکیو سان


آقا ما شب تار، شما صبح امید!

آقا ما ورزش از نگاه دو، شما برنامه نود!

آقا ما فـــ، شما فرحزاد !

آقا ما بتمرگ، شما بفرما!

آقا ما هی آره، شما هی نه ...

آقا ما شورش قبیله‌ای، شما گفتگوی تمدن‌ها

آقا ما لکنت زبون، شما سخنگوی دولت !

آقا ما پوچ، شما گل !

آقا ما بنال بینیم با ...، شما خواهش می‌کنم بفرمایید

آقا ما چی کوفت می‌کنی ...، شما چی میل داری عزیزم؟!

آقا ما فلافل شما، مدیر عامل پخش فراورده‌های گوشتی

آقا ما مخـمون تاب داره، شما حیـاط ویلاتون!

آقا ما افتاده، شما پاس کرده

آقا ما کولر آبی، شما کولر گازی ال جی

آقا ما برف، شما بهمن

آقا ما چاکریم، شما نایس تو میت یو

آقا ما کوله پشتی، شما کوله باری از تجربه

آقا ما "صرفا جهت اطلاع و فاقد هرگونه ارزش"، شما "کپی برابر اصل- ثبت با سند برابر است"

آقا ما بله قربان- بله قربان ...، شما سلطان

آقا ما علوم اول راهنمایی، شما فیزیک انتگرال

آقا ما تقویم جیبی، شما موسسه ژئو فیزیک!

آقا ما سه کله پوک، شما سه تفنگدار

آقا ما کته، شما بیف استروگانف

آقا ما جرز لای دیوار، شما پتروس فداکار

آقا ما فلافل، شما هات رویال برگر با پنیر و قارچ

آقا ما بن کارگری، شما بن تخفیف دیزنی لند

آقا ما سوختگی درجه
۳
، شما برنزه شکلاتی

آقا ما آب حوض، شما شیر موز

آقا ما عشق و عاشقى، شما عقل و منطق ...

آقا ما بتمرگ، شما بفرما!

آقا ما یه نقطه توی فضا، شما مبدا مختصات

شما ماهیچه، ما اشکنه

آقا ما پنج کیلومتر تا بهشت، شما
۲۴


آقا ما سیمبیان، شما آندروید

آقا ما
nokia 1100، شما vertu

آقا ما آپارات، شما یوتیوب

آقا ما کلوب، شما فیسبوک

آقا ما جرقه، شما بیگ بنگ

آقا ما سحابی، شما کهکشان

آقا ما آهن‌ربا، شما سیاهچاله

آقا ما متر، شما سال نوری

آقا ما سفیر امید، شما اتلانتیس

آقا ما منجم آماتور، شما اختر فیزیک‌دان

آقا ما تلویزیون کمدی، شما سه بعدی

آقا ما مارمولک، شما تمساح

آقا ما
cd، شما بلو ری

آقا ما چوق لباسی، شما توتال کر

آقا ما چرتکه، شما الجبرا

آقا ما
x=2، شما E=mc2

آقا ما می‌ریم اغذیه، شما برین پدیده

آقا ما مستشار شما، جهانگیرشاه دولو

آقا واسه شما میگن علف باید به دهن بزی شیرین بیاد
اما واسه ما میگن این الاغ هر یونجه‌ای که جلوش باشه میخوره!

آقا ما ...

آقا ما ...

+ نوشته شده در ۷/۵/۱۳۹۱ساعت ۱۶:۳۰ توسط soroush shirmardi | نظر(7)

از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدای قادر بی همتا

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را

دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن

تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را

آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم

از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو

یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را

آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را

راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیــــاز مرا بشنو
آه ای خدای قادر بی همتا

+ نوشته شده در ۷/۵/۱۳۹۱ساعت ۱۶:۱۹ توسط soroush shirmardi | نظر(4)

گویند بهشت عدن با حور خوش است

من  گویم که آب انگور خوش است

اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل برادر از دور خوش است

 *********
مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

********
اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند ســر زلف نــگاری بــوده است

ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی

دستی است که بر گردن ياری بوده است

 ********
بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشـت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

 ********

امروز ترا دسترس فردا نیست

انديشه فردات به جز سودا نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست
 

          ********

چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ

پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ

خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی

از سـلخ بـغره آیــد از غـره بـسلخ

 

*********

عمرت تــا کـی بـه خودپرستی گــذرد

یا در پـی نـیستی و هستی گــذرد

می خور که چنین عمر که غم در پی اوست

آن بـه کـه بخواب یا به مستی گذرد
 

*********

چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد

احوال مــرا عبرت مــردم سازيد

خاک تن من به باده آغشته کنيد

وز کـالبدم خشت سر خم سازيد
 

*********

این قـافـله عـمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را کـه شب می گذرد
 

*********

گویند بهشت و و حور عین خواهد بود

وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک

آخر نه به عاقبت همین خواهد بود

*********

آنان که محيط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زين شب تاريک نبردند به روز

گفتند فسانه ای و در خواب شدند

*********

در کـارگـه کـوزه گـری بــودم دوش

دیـدم دو هزار کـوزه گـويا و خـموش

هــر يک به زبان حــال با مـن گفتند

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش


********
خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با لاله رخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

 ********

ای آن که نتیجه چهار و هفتی

وز هفت و چهار دايم اندر تفتی

می خور که هزار باره بيش ات گفتم

باز آمدنت نيست چو رفتی ، رفتی
 

*********

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هر لحظه به دام دگری پــا بستی

گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم

آیا تو چنان که می نمایی هستی
 

*********

پيری دیده به خانه خماری

گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

گفتا می خور که همچو ما بسیاری

رفتند و کسی باز نیامد باری

*********

ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم

با این همه مستی ز تو هُشیار تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟

*********

گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم

گر کافر و گبر و بت پرستم هستم

هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد

من زان خودم چنان که هستم هستم

*********

بر کوزه گری پرير کردم گذری

از خاک همی نمود هر دم هنری

من ديدم اگر ندید هر بی بصری

خاک پدرم در کف هر کوزه گری
 

*********
هان کوزه گرا بپای اگر هُشياری

تا چند کنی بر گِل مردم خواری

انگشت فریدون و کف کيخسرو

بر چراغ نهاده ای چه می پنداری 
 
*********

ای دوست بیا تا غم فردا نخوريم

وين يکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازين دير کهن در گذریم

با هفت هزار سالگان سر بسریم


*********

در کارگه کوزه گری کردم رای

بر پله چرخ ديدم استاد بپای

می کرد دلیر کوزه را دسته و سر

از کله پادشاه و از دست گدای

*********

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
 

*********

هنگام سپیده دم خـروس سحری

دانی که چرا همی کند نوحـه گری

یعنی که نمودند در آیـینه صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
 

*****

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین

نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

نی حق نه حقيقت نه شريعت نه یقین

اندر دو جهان کرا بود زهره اين

 

*********


بر خیز و مخور غم جهان گذران

خوش باش و دمی به شادمانی گذران

در طـبع جـهان اگــر وفـایی بودی

نوبت بـه تو خود نیامدی از دگـران
 

 

*********

می خور که فلک بهر هلاک من و تو

قصدی دارد به جان پاک من و تو

در سبزه نشین و مــی روشن می خور

کاين سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
 

*********

از درس عـلوم جمله بـگریزی به

وانـدر سـر زلف دلـبر آویزی به

زآن پیش که روزگار خونت ریزد

تو خون قنينه در قدح ریزی به

*********

از آمـدن بـهار و از رفـتن دی

اوراق وجــود مـا هـمی گــردد طی

می خور، مخور اندوه که گفته است حکیم

غم های جهان چو زهر و تریاقش می

 

*********


تن زن چو بزیر فلک بـی باکی

می نوش چو در جهان آفـت ناکی

چون اول و آخرت به جز خاکی نیست

انگار که بر خاک نه ای در خاکی

 

+ نوشته شده در ۲۲/۲/۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۸ توسط soroush shirmardi | نظر(14)

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بخود شدی گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
+ نوشته شده در ۲۲/۲/۱۳۹۱ساعت ۱۰:۲۸ توسط soroush shirmardi | نظر(5)

ابریق می مرا شکستی ربی ! بر من در عیش را ببستی ربی ! من می خورم و تو می کنی بد مستی ؟ خاکم به دهن مگر تو مستی ربی ؟ ناکرده گنه در این جهان کیست بگو ؟ وانکس که گنه نکرد چون زیست بگو ؟ من بد کنم و تو بد مکافات کنی ... پس فرق میان من و تو چیست بگو ؟
+ نوشته شده در ۲۱/۲/۱۳۹۱ساعت ۰۱:۰۳ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

قطره قطره اگر چه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم


ساخت ما را همو که می پنداشت


به یکی جرعه اش خراب شدیم


هی مترسک کلاه را بردار


ما کلاغان دگر عقاب شدیم


ما از آن سودن و نیاسودن


سنگ زیرین آسیاب شدیم


گوش کن ما خروش و خشم تو را


همچنان کوه بازتاب شدیم


اینک این تو که چهره می پوشی


اینک این ما که بی نقاب شدیم


ما که ای زندگی به خاموشی


هر سوال تو را جواب شدیم


دیگر از جان ما چه می خواهی ؟


ما که با مرگ بی حساب شدیم
+ نوشته شده در ۲۹/۱/۱۳۹۱ساعت ۲۳:۴۶ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

+ نوشته شده در ۲۷/۱۱/۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲۰ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

در آن سراي كه زن نيست، انس و شفقت نيست

در آن وجود كه دل مرده، مرده است روان

به هيچ مبحث و ديباچه اي، قضا ننوشت

براي مرد كمال و براي زن نقصان

زن از نخست بود ركن خانه هستي

كه ساخت خانه بي پاي بست و بي بنيان؟

زن ار براه متاعب
(1) نمي گداخت چو شمع

نمي نشاخت كس اين راه تيره را پايان

چو مهر، گر كه نمي تافت زن به كوه وجود

نداشت گوهري عشق ، گوهر اندر كان

فرشته بود زن ، آن ساعتي كه چهره نمود

فرشته بين ، كه برو طعنه مي زند شيطان

اگر فلاطن و سقراط ، بوده اند بزرگ

بزرگ بوده پرستار خردي ايشان

به گاهواره مادر ، به كودكي بس خفت

سپس به مكتب حكمت ، حكيم شد لقمان

چه پهلوان و چه سالك ، چه زاهد و چه فقيه

شدند يكسره ، شاگرد اين دبيرستان

حديث مهر ، كجا خواند طفل بي مادر

نظام و امن ، كجا يافت ملك بي سلطان

وظيفه زن و مرد ، اي حكيم ، داني چيست

يكيست كشتي و آن ديگريست كشتيبان

چو ناخداست خردمند و كشتيش محكم

دگر چه باك ز امواج و ورطه و طوفان

به روز حادثه ، اندر يم حوادث دهر

اميد سعي و عملهاست ، هم از اين ، وهم آن

هميشه دختر امروز ، مادر فرداست

ز مادر است ميسر ، بزرگي پسران

اگر رفوي زنان نكو نبود ، نداشت

به جز گسيختگي ، جامه نكو مردان

توان و توش ره مرد چيست ، ياري زن

حطام
(2) و ثروت زن چيست، مهر فرزندان

زن نكوي ، نه بانوي خانه تنها بود

طبيب بود و پرستار و شحنه و دربان

به روزگار سلامت ، رفيق و يار شفيق

به روز سانحه ، تيمار خوار و پشتيبان

ز بيش و كم ، زن دانا نكرد روي ترش

به حرف زشت ، نيالود نيكمرد دهان

سمند عمر ، چو آغاز بد عناني كرد

گهيش مرد و زمانيش زن ، گرفت عنان

چه زن ، چه مرد ، كسي شد بزرگ و كامروا

كه داشت ميوه اي از باغ علم ، در دامان

به رسته هنر و كارخانه دانش

متاعهاست ، بيا تا شويم بازرگان

زني كه گوهر تعليم و تربيت نخريد

فروخت گوهر عمر عزيز را ارزان

كسي است زنده كه از فضل ، جامه اي پوشد

نه آنكه هيچ نيرزد ، اگر شود عريان

هزار دفتر معني ، به ما سپر فلك

تمام را بدريديم ، بهر يك عنوان

خرد گشود چو مكتب ، شديم ما كودن

هنر چو كرد تجلي ، شديم ما پنهان

بساط اهرمن خود پرستي و سستي

گر از ميان نرود ، رفته ايم ما ز ميان

هميشه فرصت ما ، صرف شد در اين معني

كه نرخ جامه بهمان چه بود و كفش فلان

براي جسم ، خريديم زيور پندار

براي روح ، بريديم جامه خذلان
(3)

قماش دكه جان را ، به عجب پوشانديم

به هر كنار گشوديم بهر تن ، دكان

نه رفعتست ، فساد است اين رويه ، فساد
نه عزتست، هوانست اين نه عزتست، هوانست اين
 
عقيده، هوان
(4) نه سبزه ايم ، كه روئيم

خيره در جر وجوي

نه مرغكيم ، كه باشيم خوش به مشتي دان

چو بگرويم به كرباس خود ، چه غم داريم

كه حله حلب ارزان شدست يا كه گران

از آن حرير كه بيگانه بود نساجش

هزار برازنده تر بود خلقان

چه حله اي است گرانتر ز حليت دانش

چه ديبه ايست نكوتر ز ديبه عرفان

هر آن گروه كه پيچيده شده به دوك خرد

به كارخانه همت ، حرير گشت و كتان

نه بانوست كه خود را بزرگ مي شمرد

به گوشواره و طوق و به ياره مرجان

چو آب و رنگ فضيلت به چهر نيست ، چه سود

ز رنگ جامه زربفت و زيور رخشان

براي گردن و دست زن نكو ، پروين

سزاست گوهر دانش ، نه گوهر الوان

+ نوشته شده در ۱۹/۱۱/۱۳۹۰ساعت ۰۹:۰۳ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

در گلستاني هنگام خزان ،

رهگذر بود يكي تازه جوان

صورتش زيبا ، قامتش موزون ،

چهره اش غم زده از سوز درون

ديدگان دوخته بر جنگل و كوه

دلش افسرده ز فرط اندوه

با چمن درد دل آغاز نمود

اين چنين لب به سخن باز نمود

گفت: آن دلبر بي مهر و وفا

دوش مي گفت به جمع رفقا

در فلان جشن به دامان چمن ،

هر كه خواهد كه برقصد با من

از برايم شده گر از دل سنگ ،

كند آماده گلي سرخ وقشنگ

چه كنم من كه در اين دشت ودمن

گل سرخي نبود واي به من

در همانجا به سر شاخۀ بيد

بلبلي حرف جوان را بشنيد

ديد بيچاره گرفتار غم است

سخت افسرده ز رنج و الم است

گفت بايد دل او شاد كنم

روحش از بند غم آزاد كنم.

رفت تا باديه ها پيمايد

گل سرخي به كف آرد شايد!

جستجو كرد فراوان و چه سود

كه گل سرخ در آن فصل نبود

هيچ گل در همه گلزار نديد

جز يكي گلبن گلبرگ سپيد

گفت: اي مونس جان ، يار قشنگ ،

گل سرخي ز تو خواهم خون رنگ

هر چه بايست كنم تسليمت ،

بهترين نغمه كنم تقديمت

گفت: اي راحت دل ، اي بلبل

آنچناني كه تو ميخواهي گل

قيمتش سخت گران خواهد بود

راستش قيمت جان خواهد بود

بلبلك كامده آن همه راه

بود از محنت عاشق آگاه

گفت برخيز كه جان خواهم داد

شرف عشق نشان خواهم داد

گفت گل : سينه به خارم بفشار ،

تا خلد در دل پر خون تو خار

از دلت خون چو بر اين برگ چكيد ،

گل سرخي شود اين برگ سپيد

سرخ مانند شقايق گردد

لاله گون چون دل عاشق گردد

تا سحر نيز در اين شام دراز

نغمه اي ساز كن از آن آواز

شب هوا خوش ، همه جا مهتاب است

اين چنين آب و هوا ناياب است

بلبلك سينۀ خود كرد سپر

رفت سر مست در آغوش خطر

خار آن گل ، همه تيز و خون ريز ،

رفت اندر دل او خاري تيز

سينه را داد بر آن خار فشار

خون دل كرد بر آن شاخه نثار

برگ گل سرخ شد از خون دلش

مهر بود آري در آب و گلش

شد سحر ، بلبل بي برگ و نوا

دگر از درد نمي كرد صدا

جان به لب ، سينه و دل چاك زده

بال و پر بر خس و خاشاك زده

گل به كف در گل و خون غلط زنان ،

سوي ماواي جوان گشت روان

عاشق زار در انديشه يار

بود تا صبح همانجا بيدار

بلبل افتاد به پايش جان داد

گل بدان سوخته حيران داد

هر كه مي ديد گمانش گل بود ،

پاره هاي جگر بلبل بود

سوخت بسيار دلش از غم او

ساعتي داشت به جان ماتم او

بوسه اش داد و وداعي به نگاه

كرد و برداشت گل ، افتاد به راه

دلش آشفته بد از بيم و اميد

رفت تا بر در دلدار رسيد

بنمودش چو گل خوشبو را

دخترك كرد ورانداز او را

قد و بالاي جوان را نگريست

گفت:"افسوس پزت عالي نيست!

گر چه دم مي زني از مهر و وفا

جامه ات نيست ولي در خور ما"

پشت پا بر دل آن غم زده زد

خنده بر عاشق ماتم زده زد

طعنه ها بود به هر لبخندش

كرد پرپر گل و دور افكندش!

واي از عاشقي و بخت سياه

آه از دست پري رويان آه

+ نوشته شده در ۱۹/۱۱/۱۳۹۰ساعت ۰۹:۰۲ توسط soroush shirmardi | نظر(3)

+ نوشته شده در ۱۸/۱۱/۱۳۹۰ساعت ۰۷:۰۰ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

هر سال که موسم بهار است                                 زینت شده پیکر چنار است

از  چهچهِ  بلبل   غزلخوان                                      پر غُلغله، باغ و مرغزار است

                                   وز ژاله به فرق غنچه افسر

                                   ای دوست، مرا بخاطر  آور                 

هر فصل که چهره ی زمانه                                      تغییر کند شود دگرگون

تکرار شود چو این فسانه                                       افسانه شود حدیث مجنون

                                   یاد آر، از این دل پر آذر

                                   ای دوست، مرا بخاطر آور

هر ماه که شد هلال پیدا                                       از گوشه ی این سپهر وارون

در موقع روًیت و تماشا                                          با چشم پر از فریب و افسون

                                   ای بر همه دلبران تو سرور

                                   یک لحظه مرا بخاطر آور

دانی که چه هفته ها بر ایت                                  بس نامه ی دلنشین نوشتم؟

تا بوسه زند به دستهایت                                      خون دل و اشک خود سرشتم؟

                                   هر گاه که پستچی زند در

                                   ای دوست، مرا بخاطر  آور

هر شب که به بستر سلامت                                 آرام گرفتی  و  غنودی

زان نرگس مست تا قیامت                                    آرام ز عاشقان ربودی

                                   در خلوت خود، درون بستر

                                   ای دوست، مرا بخاطر  آور

هر روز، ز خانه چون درآیی                                    شاداب گذر کنی به برزن

یاد آر که دلستان مایی                                         ای آیت  کردگار  ذوالمن 

                                   یک لحظه ی از دقیقه کمتر

                                   ای دوست، مرا بخاطر  آور

هر ساعت و هر زمان و هر دم                                چون مست شدی میان یاران

در شادی ودر عذاب و ماتم                                    از یاد  مبر تو عهد  و  پیمان

                                   سوگند تو را به ذاتِ  داور

                                   ای دوست، مرا بخاطر آور

هر گاه که پیک شادمانی                                      پیغام ز دلبرت رساند

با عشوه و ناز و مهربانی                                       غم از دل نازکت براند

                                   چون مست شدی ز مشک اذفر

                                   ای دوست، مرا بخاطر   آور
+ نوشته شده در ۱۴/۱۰/۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴۳ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

ابوالقاسم حالت فرزند کربلایی محمد تقی از شاعران معاصر ایران است که در سال 1292 در تهران متولد شد . پس از پایان تحصیلات ابتدائی و متوسطه در شرکت ملی نفت ایران مشغول کار شد .

از پانرده سالگی به سرودن انواع شعر پرداخت و به همین جهت اشعار او در کلیه روزنامه ها و مجله های معاصر درج است .

ابوالقاسم حالت طبعی وقاد و تسلطی اعجاب انگیز در سرودن انواع شعر داشت . در انواع شعر طبع آزمایی نمود و خوب از عهده بر آمده است

ذوقش بیشتر به فکاهی سرائی تمایل داشت و اشعار فکاهی خود را در روزنامه های سردبیری آنها را بر عهده داشت و حاجی بابا چاپ کرده است

نام های مستعاری که او با انها اشعار خود را چاپ میکرد خروس لاری ، هدهد میرزا ، شوخ و ابولعینک است. حالت به زبانهای انگلیسی و فرانسه و عربی آشنایی داشت و کتابهایی از هر سه زبان به فارسی ترجمه کرده است که مهمترین آنها ترجمه قسمتی از تاریخ ابن اثیر از عربی به فارسی میباشد که از طرف شرکت سهامی چاپ و انتشار کتب ایران در تهران چاپ شد

اخرین پست اداری وی مسئول روابط عمومی و انتشارات و تبلیغات شرکت ملی نفت بود .و در سال 1352 بازنشسته شد. در سالهای اخیر در انجمن های ادبی تهران شرکت میجست و سرانجام در سال 1371 در تهران دیده از جهان فرو بست

+ نوشته شده در ۱۱/۷/۱۳۹۰ساعت ۰۰:۳۲ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید

چرا از مرگ می ترسید ؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند

اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

+ نوشته شده در ۱۰/۷/۱۳۹۰ساعت ۱۰:۴۴ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

عطار از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری قمری است.

نام اصلی او "فرید الدین ابوحامد" بوده است و اطلاع دقیقی از سال تولد او در دست نیست و تاریخ ولادتش را از سال 513 هجری قمری تا 537 هجری قمری دانسته اند.

عطار در روستای "کدکن" که یکی از دهات نیشابور بود به دنیا آمد و از دوران کودکی او جزئیات خاصی در دست نیست.

پدر عطار به شغل عطاری (دارو فروشی) مشغول بوده و "فریدالدین" هم پس از مرگ پدرش به همین شغل روی آورد. آنچه مسلم است عطار در اواسط عمر خود دچار تحولی روحی شد و به عرفان روی آورده است.

در مورد چگونگی این انقلاب روحی داستانهایی وجود دارد که درستی آنها از نظر تاریخی معلوم نیست ولی معروف ترین آنها این است که روزی عطار در دکان خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد .

درویش به او گفت : ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟

عطار گفت : همانگونه که تو از دنیا می روی . درویش گفت :تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت : بله ، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا رفت.

عطار چون این را دید شدیدا" منقلب گشت و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد.

او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت عارف رکن الدین رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود.

عطار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماورالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد.

در مورد مرگ عطار نیز روایت های مختلفی وجود دارد و بعضی می گویند که او در حمله مغولان به شهر نیشابور به دست یک سرباز مغول کشته شد و زمان مرگ او احتمالاً بین سالهای 627 یا 632 هجری قمری بوده است.

آرامگاه عطار در نزدیکی شهر نیشابور واقع شده است.

آثار وی عبارتند از:(
مجموعه قصاید و غزلیات عطار(دیوان عطار)، منطق الطیر_الهی نامه
_مصیبت نامه
_مختار نامه وتذکرة الاولیا )

عطار یکی از شاعرانی است که به سرودن رباعیات استوار و عمیق عارفانه و متفکرانه مشهور بوده است.

رباعیات وی گاهی با رباعیات خیام، او بسیار نزدیک شده و همین امر سبب گردیده است که بسیاری از آنها را بعدها به خیام نسبت دهند و در مجموعه ترانه های وی به ثبت برسانند.

همین آمیزش و نزدیکی فکر و اندیشه، کار تمیز و تفکیک ترانه های این دو شاعر بزرگ نیشابوری را دشوار کرده است. عطار از آغاز جوانی به سرگذشت عارفان و مقامات اولیای تصوف دلبستگی زیادی داشته است.

همین علاقه سبب شده است که او سرگذشت و حکایات مربوط به نودو هفت تن از اولیا و مشایخ تصوف را در کتابی به نام تذکرة الاولیا گردآوری کند.

بیش از او در کتاب کشف المحجوب هجویری و طبقات الصوفیه عبدالرحمان سُلَمی نیز چنین کاری صورت گرفته است. اگر چه این دو کتاب به علت قدیمی تر بودن همیت دارند ولی تذکرة الاولیای عطار، نزد فارسی زبانان شهرت بیشتری پیدا کرده است. این کتاب در سالهای آخر سده ششم یا سالهای آغاز سده هفتم هجری تألیف شده است.

منبع:زندگی نامه مردان پارسی

+ نوشته شده در ۹/۷/۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۷ توسط soroush shirmardi | نظر(4)

باباطاهر همدانی معروف به بابا طاهر عریان، عارف، شاعر و دوبیتی‌سرای اواخر سده چهارم و اواسط سده پنجم هجری ایران و معاصر طغرل بیک سلجوقی بوده‌است. بابا لقبی بوده که به پیروان وارسته می‌داده‌اند و عریان به دلیل بریدن وی از تعلقات دنیوی بوده‌است.

بابا طاهر عریان همدانی بوده و مسلک درویشی و فروتنی او که شیوه عارفان است سبب شد تا وی گوشه  گیر گشته و گمنام زیسته و تفصیلی از زندگانی خود باقی نگذارد .

بابا طاهر از سخنگویان صاحبدل و دردمند بوده و نغمه هایی که شاهد سوز درونی است سروده و نیز رسالاتی به عربی و فارسی تالیف نموده است . از ان جمله مجموعه کلمات قصاری است به عربی که عقاید تصوف را در علم و معرفت  و ذکر و محبت در جملات کوتاه بیان میکند .

بیشتر شهرت بابا طاهر به واسطه دوبیتی های شیرین و موثر عارفانه اوست . از خصوصیات این رباعی ها آن است که با وزن معمول رباعی کمی فرق داشته و به زبان لری سروده شده اند . در تمامی دوبیتی ها باباطاهر از وحدت جهان و دورافتادگی انسان و از پریشانی و تنهایی و ناچیزی و بی چیزی خود یاد کرده و از هجران شکایت نموده و حس اشتیاق معنوی خو را نشان داده است

دو قطعه و چند غزل با گویش لری و مجموعه کلمات قصار به زبان عربی و کتاب سرانجام از آثار دیگر اوست. کتاب سرانجام شامل دو بخش عقاید عرفا و صوفی و الفتوحات الربانی فی اشارات الهمدانی است.آرامگاه وی در :

در شهر خرم‌آباد بنایی به نام «بقعه باباطاهر» وجود دارد که به اعتقاد برخی زادگاه بابا طاهر است. در مرکز شهر خرم آباد و در ضلع غربی قلعه فلک الافلاک و در کنار خانه قدیمی آخوند ابو مقبره باباطاهر قرار دارد. در گویش لری به «باو طاهر» معروف است اهالی شهر خرم آباد معتقدند این مقبره مربوط به بابا طاهر شاعر و عارف نامدار و سراینده دوبیتی‌های معروف لکی و لری است. سبک بنای مقبره ساده و متشکل از گنبد خانه‌ای با یک ورودی است. ساختمان اصلی آن هشت ضلعی است که چهار ضلع آن هر یک به ابعاد ۵/۲ متر و اضلاع فرعی آن هر یک ۷۰/۱ سانتیمتر است. ارتفاع گنبد تا کف ۶ متر است. محل قبر در داخل سردآبه بوده که بر روی سردآبه و کف بقعه قبری به ابعاد ۵۲ در ۱۰۰ در ۱۷۷ سانتیمتر است. بر روی قبر ضریحی چوبی به ابعاد ۱۲۷ در ۱۲۸ در ۱۹۸ وجود داشته که از بین رفته است. اطاق کوچکی به ابعاد ۵/۲ در ۵ متر به بدنه غربی بنا در دوره معاصر اضافه شده بود که به آن «قلندر خانه» می‌گفتند. این بنا احتمالا مربوط به دوره خوارزمشاهی و به شماره ۱۹۲۲ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.

منبع:زندگی نامه مردان پارس

+ نوشته شده در ۹/۷/۱۳۹۰ساعت ۰۹:۵۸ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

مهدی اخوان ثالث، از برجسته ترین شاعران معاصر ایران، متخلص به م امید، در سال 1307 در توس نو ( مشهد) به دنیا آمد و چهارم شهریور سال 1369 در تهران درگذشت.
وی در سال 1326 از هنرستان صنعتی دیپلم آهنگری گرفت و در سال 1327 به تهران آمد و معلم شد
مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال 1330 منتشر کرد
اگرچه اخوان در دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومین دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت
شعرهای اخوان در دهه های 1330 و 1340 شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.
هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت اخوان مضامین خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ گاهی به ایران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می توان مشاهده کرد.”
اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده : “من نه سبک شناس هستم نه ناقد … من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام که می کوشم اعصاب و رگ و ریشه های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم….”
تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره 
وی به عنوان نمونه به شعر زمستان اشاره می کند و می گوید این شعر فقط یک روز برفی طبیعی توس نو را تصویر می کند و از راه همین فضا آفرینی و تصویر آفرینی در حقیقت ما را به دیدن یا پیش چشم خیال آوردن دوران ویژه ای از تاریخ خود می رساند که در آن همه چیز سرد، تاریک و یخ زده و مملو از هراس است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است

+ نوشته شده در ۴/۷/۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲۵ توسط soroush shirmardi | نظر(6)

فریدون مشیری در سی ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جدپدری اش به واسطه

ماموریت ادرای به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادرشاه بود. پدرش ابراهیم مشیری

افشار فرزند محمد در سال ۱۲۷۵ شمسی در همدان متولد شد و در ایام جوانی به تهران آمد

و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. او نیز از علاقه مندان به شعر بود و در

خانواده او همیشه زمزمه اشعار حافظ و سعدی و فردوسی به گوش می رسید.

مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران بود و سپس به علت ماموریت اداری

پدرش به مشهد رفت و بعد از چندسال دوباره به تهران باز گشت و سه سال اول دبیرستان را

در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت. به گفته خودش: «در سال ۱۳۲۰ که ایران

دچار آشفتگی هایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران

بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به

دانشگاه رفتم. با اینکه در همه دوران کودکی ام به دلیل اینکه شاهد وضع پدرم بودم و از

استخدام در ادارات و زندگی کارمندی پرهیز داشتم ولی مشکلات خانوادگی و بیماری مادرم و

مسائل دیگر سبب شد که من در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار

شدم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت. در همین زمینه شعری هم دارم و با عنوان عمر ویران».


او از دوران نوجوانی به شعر علاقمند شد و ازهمان سالها شعر سرودن را آغاز کرد بطوری که

دراولین سالهای دوران دانشجویی دفتری از غزل و مثنوی داشت و از 1330 به بعد آثارش را

انتشار داد و علاقمندان بسیاری پیدا کرد.



مادرش اعظم السطنه ملقب به خورشید به شعر و ادبیات علاقه مند بوده و گاهی شعر

میگفته، و پدرمادرش، میرزا جواد خان مؤتمن الممالک نیز شعر میگفته و "نجم "تخلص میکرده

و دیوان شعری دارد که چاپ نشده است.

مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد،

و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی در گذشت که اثر عمیقی در او بر جا گذاشت.

روزها به کار مشغول بودو شبها به تحصیل ادامه داد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و

در روزنامه ها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در

رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما کار اداری از یک سو و کارهای

مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامه تحصیلش مشکلاتی ایجاد کرد، اما او کار در مطبوعات را

رها نکرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. این صفحات

که بعدها به نام هفت تار چنگ نامیده شد، به تمام زمینه های ادبی و فرهنگی از جمله نقد

کتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر میپرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با

چاپ شعرهایشان در این صفحه معرفی شدند. مشیری در سالهای پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر

ادبی مجله سپید و سیاه و زن روز را برعهده داشت.

فریدون مشیری در سال ۱۳۳۳ ازدواج کرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی

دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصیل را ادامه نداد و به

کار مشغول شد. فرزندان فریدون مشیری، بهار (متولد ۱۳۳۴) و بابک (متولد ۱۳۳۸) هر دو در

رشته معماری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دانشکده معماری دانشگاه ملی

ایران تحصیل کردند.



مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریبا از پانزده سالگی شروع کرد.



انگیزه سرودن این شعر واقعه شهریور ۱۳۲۰ بوده است. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه

توفان در ۲۸ سالگی با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی به چاپ رسید (نوروز سال

۱۳۳۴).
خود او درباره این مجموعه میگوید: «چهارپاره هایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک

قطعه کوتاه داشت، هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا، آن زمان چندین نفر از جمله نادر

نادرپور، هوشنگ ابتهاج(سایه)، سیاوش کسرایی، اخوان ثالث و محمدزهری بودند که به

همین سبک شعر میگفتند و همه شاعرانی نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته بی اعتنا نبودند.

اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی، حافظ، رودکی،

فردوسی و ... را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث میکردیم و بر آن تکیه میکردیم.»



مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰

تا ۱۳۵۷ عضویت شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سیمین

بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه

گلهای تازه رادیو ایران در آن سالها داشت. این آشنایی با موسیقی و تئاتر ایران از سالهای

خیلی دور از طریق خانواده مادری به او منتقل شده بود. فضل الله بایگان دایی ایشان در تئاتر

بازی میکرد و منزل او در خیابان لاله زار قرار داشت و در آن سالهایی که از مشهد به تهران

می آمدند هر شب موسیقی گوش میکردند. مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن

صبا نیز با فضل الله بایگان دوست بودند و شبها به نواختن سه تار یا ویولون میپرداختند، و

مشیری که در آن زمان ۱۵-۱۴ سال داشت مشتاقانه به شنیدن این موسیقی دل می داد.



فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و آمریکا سفر کرد و مراسم شعرخوانی او در

شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت آمریکا از جمله در دانشگاه های

برکلی و نیوجرسی به طور بی سابقه ای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در

سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعر خوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و

مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.

مشیری شاعری توانا و صاحب سبک بود ، شعر او به‌شکلی اصیل و نرم ریشه در شعر اصیل

و کهن دارد گویی که او ادامه‌یی از جویباری ست که از دوران رودکی آغاز شد و در گذر از

قرنها از نیما عبور کرد

فریدون مشیری پس از نیم قرن حضور در فضای شعر زمانه اش ، سرانجام در آبان ماه 1379

در سن 74 سالگی بر اثر بیماری، چشم از جهان فرو بست.

+ نوشته شده در ۴/۷/۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۶ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ در کاشان پا به عرصه حیات گذشت و در ۱۳ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران درگذشت.

 

وی پس از طی تحصیلات شش ساله ابتدایی در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) و به پایان رساندن دوره ی دو ساله ی دانشسرای مقدماتی پسران (خرداد ۱۳۲۴)، در آذر ۱۳۲۵ به استخدام اداره ی فرهنگ کاشان در آمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره ی دبیرستان خود را دریافت نمود. سپس به تهران آمد و در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد که پس از هشت ماه کار استعفا کرد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعه ی شعر نیمایی خود را به نام «مرگ رنگ» انتشار داد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجه ی اول علمی نیز نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعه ی اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد و در ضمن در هنرستان های هنرهای زیبا نیز به تدریس می پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمناً در مدرسه ی هنرهای زیبای پاریس در رشته ی لیتوگرافی نام نویسی نمود. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. وی سفرهای دیگری به کشورهای جهان نمود.

شعر سهراب

شعر سهراب سپهری رنگارنگ است و خواننده را به افقهای تازه می کشاند. آثار وی پُر است از صور خیال و تعبیرات بدیع، که با وجودِ زیبایی ظاهری و تصویرهای بدیع و رنگارنگ، در مجموع از جریان های زمان به دور است. در اشعار او نقد و پیام اجتماعی کم رنگ است، و در آن پراکندگی و ناهماهنگی تصاویر به چشم می خورد. اما سهراب در اشعارش به طور کلی و در بعدی وسیع نگران انسان و سرنوشت اوست. سپهری روح شاعرانه و لطیفی داشت که برای هر چیز معنی و مفهومی خاص قائل بود. تخیل وی در همه ی اشیاء باریک می شد و از آنها تصاویری زنده و حساس می ساخت، بدین علت است که اندیشه ها و تجربه های فکری و عاطفی او به حالتی دلپذیر درآمده است. سهراب سپهری دارای سبک ویژه ای است که می توان او را بنیانگذار این شیوه دانست. در واقع می توان گفت قابل توجه ترین اتفاق در عرصه ی شعر نو در سال ۱۳۳۲، چرخش سهراب سپهری از زبان نیمایی به زبان هوشنگ ایرانی است. اهمیت این اتفاق از آن جهت بود که در آن سالها، متأثرین از نیما فراوان بودند، ولی کسی به زبان هوشنگ ایرانی و زیبایی شناسی او وقوف نداشت.

سپهری، تنها شاعر متأثر از درک هوشنگ ایرانی بود که زبان او را تا حد چشمگیری تکامل بخشید و اگر این نبود یکی از ظریفترین و پر ظرفیت ترین دستاوردهای شعر نو، نیمه کاره و ناقص می ماند. شعر سپهری دارای تصویرهای شاعرانه و مضامین و مفاهیم عرفانی و فلسفی و غنائی است. سهراب شاعری بود، غوطه ور در دنیای شعر و هنر خویش که به همه چیز رنگ شعر می داد. همه ی اشیاء برای او معنویت داشتند، در ژرفای هر چیز مادی فرو می رفت و به آن حیات معنوی می بخشد. گویی برای او تمام ذرات عالم دارای روح و عاطفه و احساس بودند. زبان سپهری نیز زبانی لطیف و ویژه ی خود اوست. شعرش دارای تصاویر تازه ولی مبهم است و از این رو ساده و روشن نیست. خیالات ظریف و تصویرهای زیبا سراسر اشعار وی را در برگرفته است. او البته همواره در راه تکامل خویش پیش رفته است و این نکته را از خلال شعرهای «هشت کتاب» او می توان دریافت. در کل، سهراب سپهری در شعر با زبان ساده، انسانها را به نگریستن دقیق در طبیعت و نزدیک شدن و یکی شدن با آن دعوت می کند. او محیط خود و عصری را که در آن می زیست نمی پسندید و در جستجوی عالمی والاتر و برتر بود

منبع : زندگی نامه بزرگان

+ نوشته شده در ۲۹/۶/۱۳۹۰ساعت ۰۰:۵۶ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

باز می لرزد دلم دستم

های نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ

های نپریشی صفای زلفکم را دست

وآبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست
+ نوشته شده در ۲۴/۶/۱۳۹۰ساعت ۱۸:۱۷ توسط soroush shirmardi | نظر(5)

اهل كاشانم

روزگارم بد نيست

تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستاني ، بهتر از آب روان .

*****

و خدايي كه در اين نزديكي است :

لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب ، روي قانون گياه .

*****

من مسلمانم .

قبله ام يك گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده من .

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .

سنگ از پشت نمازم پيداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را ، پي (( تكبيرة الاحرام )) علف مي خوانم

پي (( قد قامت )) موج .

*****

كعبه ام بر لب آب

كعبه ام زير اقاقي هاست .

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر

(( حجر الاسود )) من روشني باغچه است .

*****

اهل كاشانم

پيشه ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود .

چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم

پرده ام بي جان است .

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است .

*****

اهل كاشانم .

نسبم شايد برسد .

به گياهي در هند ، به سفالينه اي از خاك (( سيلك )).

نسبم شايد ، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد .

*****

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ،

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،

پدرم پشت زمان ها مرده است .

پدرم وقتي مرد ، آسمان آبي بود ،

مادرم بي خبر از خواب پريد ، خواهرم زيبا شد .

پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .

مرد بقال ازمن پرسيد: چند من خربزه مي خواهي ؟

من ازاو پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟

*****

پدرم نقاشي مي كرد .

تار هم مي ساخت ، تار هم مي زد .

خط خوبي هم داشت .

*****

باغ ما در طرف سايه دانايي بود .

باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه ،

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس آينه بود .

باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود .

ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويم در خواب .

آب بي فلسفه مي خوردم .

توت بي دانش مي چيدم .

تا اناري تركي بر مي داشت . دست فواره خواهش مي شد .

تا چلويي مي خواند ، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت .

گاه تنهايي ، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد .

*****

شوق مي آمد ، دست در گردن حس مي انداخت .

فكر ، بازي مي كرد

زندگي چيزي بود . مثل يك بارش عيد ، يك چنار پر سار .

زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود .

يك بغل آزادي بود .

زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود .

*****

طفل پاورچين پاورچين ،  دور شد كم كم در كوچه سنجاقكها

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

دلم از غربت سنجاقك پر

*****

من به مهماني دنيا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ايوان چراغاني دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا .

تا ته كوچه شك ،

تا هواي خنك استغنا ،

تا شب خيس محبت رفتم .

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق .

رفتم . رفتم تا زن ،

تا چراغ لذت ،

تا سكوت خواهش ،

تا صداي پر تنهايي .

*****

چيزها ديدم در روي زمين :

كودكي ديدم . ماه را بو مي كرد .

قفسي بي در ديدم كه در آن ، روشني پرپر مي زد .

نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت .

من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوبيد .

ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي دور شبنم بود ،

كاسه داغ محبت بود .

من گدايي ديدم ، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز

*****

بره اي را ديدم ، بادبادك مي خورد

من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد

در چرا گاه (( نصيحت )) گاوي ديدم سبز

شاعري ديدم هنگام خطاب ، به گل سوسن مي گفت : (( شما ))

*****

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور

كاغذي ديدم ، از جنس بهار .

موزه اي ديدم ، دور از سبزه

مسجدي دور از آب

سر بالين فقيهي نوميد ، كوزه اي ديدم لبريز سئوال

*****

قاطري ديدم بارش (( انشاء ))

اشتري ديدم بارش سبد خالي (( پند و امثال )) .

عارفي ديدم بارش ((  تنناها ياهو ))

*****

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد .

من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .

من قطاري ديدم .كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت . )

من قطاري ديدم ، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد .

و هواپيمايي ، كه در آن اوج هزاران پايي

خاك از شيشه آن پيدا بود :

كاكل پوپك ،

خالهاي پر پروانه ،

عكس غوكي در حوض

و عبور مگس از كوچه تنهايي .

خواهش روشن يك گنجشك ،وقتي از روي چناري به

زمين مي آيد .

و بلوغ خورشيد .

و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح .

*****

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت .

پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت .

پله هايي كه به بام اشراق

پله هايي به سكوي تجلي مي رفت

*****

مادرم آن پائين

استكانها را در خاطره شط مي شست

*****

شهر پيدا بود

رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ

سقف بي كفتر صدها اتوبوس

گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج

در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي بست

كودكي هسته زرد الويي روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد

و بزي از (( خزر )) نقشه جغرافي آب مي خورد

*****

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب

چرخ يك گاريچي در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابيدن گاريچي

مرد گاريچي در حسرت مرگ

*****

جشن پيدا بود ، موج پيدا بود

برف پيدا بود دوستي پيدابود

كلمه پيدا بود

آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب

سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون

سمت مرطوب حياط

شرق اندوه نهاد بشري

فصل ول گردي در كوچه زن

بوي تنهايي در كوچه فصل .

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود .

*****

سفر دانه به گل .

سفر پيچك اين خانه به آن خانه .

سفر ماه به حوض .

فوران گل حسرت از خاك .

ريزش تاك جوان از ديوار .

بارش شبنم روي پل خواب .

پرش شادي از خندق مرگ .

گذر حادثــه از پشت كلام  .

*****

جنگ يك روزنه با خواهش نور .

جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد .

جنگ تنهايي با يك آواز .

جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل .

جنگ خونين انار و دندان .

جنگ (( نازي )) ها با ساقه ناز .

جنگ طوطي و فصاحت با هم .

جنگ پيشاني با سردي مهر .

*****

حمله كاشي مسجد به سجود .

حمله باد به معراج حباب صابون .

حمله لشگر پروانه به بنامه (( دفع آفات )) .

حمله دسته سنجاقك ، به صف كارگر (( لوله كشي )) .

حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي .

حمله واژه به فك شاعر .

*****

فتح يك قرن به دست يك شعر .

 فتح يك باغ به دست يك سار .

فتح يك كوچه به دست دو سلام .

فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي .

فتح يك عيد به دست دو عروسگ ، يك توپ

*****

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر

قتل يك قصه سر كوچه خواب

قتل يك غصه به دستور سرود

قتل مهتاب به فرمان نئون

قتل يك بيد به دست (( دولت ))

قتل يك شاعر افسرده به دست گل سرخ

همه روي زمين پيدا بود

نظم در كوچه يونان مي رفت

جغد در (( باغ معلق )) مي خواند

باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به

خاور مي راند

روي درياچه آرام (( نگين )) قايقي گل مي برد

در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود

*****

مردمان را ديدم

شهرها را ديدم

دشت ها را ، كوهها را ديدم

آب را ديدم ، خاك را ديدم

نورو ظلمت را ديدم

و گياهان را در نور ، و گياهان را د رظلمت ديدم

جانورها را در نور ، جانور ها را در ظلمت ديدم

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم

*****

اهل كاشانم اما

شهر من كاشان نيست .

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .

*****

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم .

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .

و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ،

عطسه آب از هر رخنه سنگ ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي .

و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح .

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ .

ضربان سحر چاه كبوترها ،

تپش قلب شب آدينه ،

جريان گل ميخك در فكر

شيهه پاك حقيقت از دور .

من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق

و صداي باران را ، روي پلك تر عشق

روي موسيقي غمناك بلوغ

روي آواز انار ستان ها

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي

پرو خالي شدن كاسه غربت از باد

*****

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گل ها را مي گيرم

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت

*****

روح من در جهت تازه اشياء جاري است .

روح من كم سال است .

روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد .

روح من بيكار است :

قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد .

روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد

*****

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن .

من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين .

رايگان مي بخشد ، نارون شاخه خود را به كلاغ .

هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد .

بوته خشخاشي ، شست و شو داده مرا در سيلان بودن .

*****

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم .

مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن .

مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم .

مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم .

مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابري

تابخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير

*****

من به سيبي خشنودم

و به بوئيدن يك بوته بابونه .

من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم .

من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد .

و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند .

من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،

رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را .

خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد .

سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد .

ماه در خواب بيابان چيست ،

مرگ در ساقه خواهش

و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

*****

زندگي رسم خوشايندي است .

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي (( ماه )) ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

*****

زندگي  شستن يك بشقاب است .

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .

 زندگي  (( مجذور )) آينه است .

زندگي گل به (( توان )) ابديت ،

زندگي (( ضرب )) زمين د رضربان دل ها،

زندگي (( هندسه )) ساده و يكسان نفس هاست .

*****

هر كجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .

چه اهميت دارد

گاه اگر مي رويند

قارچ هاي غربت ؟

 *****

من نمي دانم

كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ،

 كبوتر زيباست .

و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد

واژه را بايد شست .

واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد

چتر را بايد بست ،

زير باران بايد رفت .

فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد .

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت .

دوست را ، زير باران بايد جست .

زير باران بايد با زن خوابيد .

زير باران بايد بازي كرد .

زير باران بايد چيز نوشت ، حرف زد . نيلوفر كاشت ، زندگي تر شدن پي درپي،

زندگي آب تني كردن در حوضچه (( اكنون )) است .

*****

رخت ها را بكنيم :

آب در يك قدمي است

روشني را بچشيم .

شب يك دهكده را وزن كنيم . خواب يك آهو را .

گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم .

روي قانون چمن پا نگذاريم

در موستان گره ذايقه را باز كنيم .

و دهان را بگشائيم اگر ماه در آمد .

و نگوئيم كه شب چيز بدي است .

و نگوئيم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ .

و بيارايم سبد

ببريم اينهمه سرخ ، اين همه سبز .

*****

صبح ها نان و پنيرك بخوريم

و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام .

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت .

و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد

و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست

و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند .

و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد .

و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون .

و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت .

و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت .

و اگر مرك نبود ، دست ما در پي چيزي مي گشت .

و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد .

و بدانيم كه پيش از مرجان ، خلائي بود در انديشه درياها

و نپرسيم كجاييم ،

بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را .

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست .

و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي . چه شبي داشته اند .

پشت سرنيست فضايي زنده .

پشت سر مرغ نمي خواند .

پشت سر باد نمي آيد .

پشت سرپنجره سبز صنوبر بسته است .

پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است .

پشت سرخستگي تاريخ است .

پشت سرخاطره موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد .

*****

لب دريا برويم ،

تور در آب بيندازيم

و بگيريم طراوت از آب .

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس كنيم

*****

بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم

( ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ،

مي رسد دست به سقف ملكوت .

ديده ام ، سهره بهتر مي خواند .

گاه زخمي كه به پا داشته ام

زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .

گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ،  قطر نارنج ، شعاع فانوس . )

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست .

مرگ وارونه يك زنجره نيست .

مرگ در ذهن اقاقي جاري است .

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .

مرگ در حنجره سرخ ـ گلو مي خواند .

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .

مرگ گاهي ريحان مي چيند .

مرگ گاهي ودكا مي نوشد .

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .

و همه مي دانيم

+ نوشته شده در ۲۳/۶/۱۳۹۰ساعت ۲۲:۳۴ توسط soroush shirmardi | نظر(3)


به سنگ ساحل مغرب شكست زورق مهر،

پرندگان هراسان، به پرس و جورفتند .

هزار نيزه زرين به قلب آب شكست .

فضاي دريا يكسره به خون و شعله نشست .

به ماهيان خبر غرق آفتاب رسيد .

نفس زنان به تماشاي حال او رفتند !

ز ره درآمد باد،

به هم بر آمد موج،

درون دريا آشفت ناگهان، گفتي

هزاران اسب سپيد از هزار سوي افق،

رها شدند و چو باد از هزار سو رفتند !

***

نه تخته پاره زرين، كه جان شيرين بود؛

در آن هياهوي هول آفرين رها بر آب !

هزار روح پريشان به هر تلاطم موج،

بر آمدند و به گرداب فرو رفتند !

***

لهيب سرخ به جنگل گرفت و جاري شد .

نواگران چمن از نوا فرو ماندند .

شب آفرينان بر شهر سايه افكندند .

سحر پرستان، فرياد در گلو، رفتند !

  --------------------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------------------

هان اي پدر پير كه امروز

مي نالي از اين درد روانسوز

علم پدر آموخته بودي

واندم كه خبر دار شدي سوخته بودي

***

افسرده تن و جان تو در خدمت دولت

قاموس شرف بودي و ناموس فضيلت

وين هر دو ، شد از بهر تو اسباب مذلت

چل سال غم رنج ببين با تو چها كرد

دولت ، رمق و روح تو را از تو جدا كرد

چل سال تو را برده ي انگشت نما كرد

وآنگاه چنين خسته و آزرده رها كرد

***

از مادر بيچاره من ياد كن امروز :‌

هي جامه قبا كرد

خون خورد و گرو داد و غذا كرد و دوا كرد

جان بر سر اين كار فدا كرد

***

هان ! اي پدر پير ،

كو آن تن و آن روح سلامت ؟

كو آن قد و قامت ؟

فرياد كشد روح تو ، فرياد ندامت !

***

علم پدر آموخته بودي

واندم كه خبر دار شدي سوخته بودي

از چشم تو آن نور كجا رفت ؟‌

آن خاطر پر شور كجا رفت ؟

ميراث پدر هم سر اين كارهبا  رفت

وان شعله كه بر جان شما رفت

دودش همه بر ديده ما رفت

***

چل سال اگر خدمت بقال نمودي

امروز به اين رنج گرفتار نبودي

***

هان اي پدر پير !

چل سال در اين مهلكه راندي

عمري به تما شا و تحمل گذراندي

ديدي همه ناپاكي و خود پاك بماندي

آوخ كه مرا نيز بدين ورطه كشاندي

***

علم پدر آموخته ام من !

چون او همه در دام بلا سوخته ام من

چون او همه اندوه و غم آموخته ام من

***

اي كودك من ! مال بيندوز !

وان علم كه گفتند مياموز !

+ نوشته شده در ۲۳/۶/۱۳۹۰ساعت ۲۲:۲۹ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

به چشمان پريرويان اين شهر

به صد اميد مي بستم نگاهي

مگر يك تن از اين ناآشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي

 

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

يكي هم، زينهمه نازآفرينان

اميدم را به چشمانم نمي خواند

 

غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سويي كشاندند

شنيدم بارها از رهگذاران

كه زير لب مرا ديوانه خواندند

 

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

زهر بام و دري سر مي كشيدم

به هر بوم و بري پر مي گشودم

 

اميد خسته ام از پاي ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

ز خود بيگانه، از هستي رميده

از اين بي درد مردم، رو نهفته

شرنگ نااميدي ها چشيده

 

دل از بي همزباني ها فسرده

تن از نامهرباني ها فسرده

ز حسرت پاي در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده

 

به خلوت، سر به زير بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بي زباني را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند

 

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي، از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

 

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد

+ نوشته شده در ۲۳/۶/۱۳۹۰ساعت ۲۲:۲۶ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

سر کوه بلند آمد سحر باد
ز توفانی که می آمد خبرداد
درخت سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد
سر کوه بلند ابر است
و باران
زمین غرق گل و سبزه ی بهاران
گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت است
برای آن که دور افتد ز یاران
سر کوه بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا ، غمگین نشسته
شکست دست و پا درد است ، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته
سر کوه بلند افتان و خیزان
چکان خونش از دهان زخم و ریزان
نمی گوید پلنگ پیر مغرور
که پیروز آید از ره ، یا گریزان
سر کوه بلند آمد عقابی
نه هیچش ناله ای ، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی
سر کوه بلند از ابر و مهتاب
گیاه و گل گهی
بیدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بیدار ، گویند
که هستی سایه ی ابر است ، دریاب
سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم
+ نوشته شده در ۱۲/۶/۱۳۹۰ساعت ۱۱:۳۳ توسط soroush shirmardi | نظر(10)

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،


                                  سرها در گریبان است .


کسی سر بر نیارد کرد


              پاسخ گفتن و دیدار یاران را .


نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،


                       که ره تاریک و لغزان است .


وگر دست ِ محبت سوی کس یاری ،


             به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛


                          که سرما سخت سوزان است .


نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ،

 

                                         ابری شود تاریک


                        چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .


نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم


                             ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟


 مسیحای جوانمردم !


             ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !


 هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی... 


     دمت گرم و سرت خوش باد !


         سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!


  منم من ،


       میهمان هر شبت ، لولی وَش مغموم .


  منم من ،

 

         سنگ تیپاخورده ی رنجور .


   منم ،


         دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .


نه از رومم ،

      نه از زنگم ،


            همان بیرنگ بیرنگم .


                     بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .


حریفا !


    میزبانا !


        میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .


 تگرگی نیست ، مرگی نیست .


          صدایی گر شنیدی ،


                     صحبت سرما و دندان است .


من امشب آمدستم وام بگزارم.


           حسابت را کنار جام بگذارم .


چه می گویی که بیگه شد ،


                              سحر شد ،


                                    بامداد آمد ؟


فریبت می دهد ،


          بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .


          حریفا !


               گوش سرما برده است این ،


                      یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .


و قندیل سپهر تنگ میدان ،


                            مرده یا زنده .


به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .


حریفا !


           رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .


    هوا دلگیر ،


        درها بسته ،


            سرها در گریبان ،


                       دستها پنهان ،


                                   نفسها ابر ،


                                     دلها خسته و غمگین ،


                                     درختان اسکلتهای بلور آجین .


           زمین دلمرده ،


                  سقفِ آسمان کوتاه ،


                          غبار آلوده مهر و ماه ،


                                                 زمستان است .


+ نوشته شده در ۱۲/۶/۱۳۹۰ساعت ۱۱:۳۰ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

+ نوشته شده در ۴/۶/۱۳۹۰ساعت ۰۱:۴۸ توسط soroush shirmardi | نظر(6)

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود.
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند.

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد.
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود.
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد.
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد.
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد.
براي ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.

و ابرها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه بشارت رفت.

ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم

+ نوشته شده در ۴/۶/۱۳۹۰ساعت ۰۱:۴۰ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."

+ نوشته شده در ۴/۶/۱۳۹۰ساعت ۰۱:۳۵ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

عبور باید کرد

وهمنورد افق های  دور باید شد

وگاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

عبور باید کرد

وگاه از سر یک شاخه توت باید خورد

عبور باید کرد

 صدای باد می اید عبور باید کرد

ومن مسافرم ای باد های همواره

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید

مرا به کودکی شور آب ها برسانید

وکفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپیدغریزه اوج دهید

واتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گم شده پاک

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضور "هیچ" ملایم را

                                         به من نشان بدهی
+ نوشته شده در ۴/۶/۱۳۹۰ساعت ۰۱:۲۳ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

+ نوشته شده در ۲/۶/۱۳۹۰ساعت ۰۲:۲۸ توسط soroush shirmardi | نظر(3)

زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را   ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را
سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن   به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را
کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی   برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را
گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی   بسوزی خرقه‌ی دعوی بیابی نور معنی را
دل از ما می‌کند دعوی سر زلفت به صد معنی   چو دل‌ها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را
به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشم   اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را
نگارینی که من دارم اگر برقع براندازد   نماید زینت و رونق نگارستان مانی را
دلارامی که من دانم گر از پرده برون آید   نبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را
شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت   اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را
+ نوشته شده در ۱/۶/۱۳۹۰ساعت ۲۰:۵۳ توسط soroush shirmardi | نظر(3)

دير زمانی است روی شاخه اين بيد
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
گرچه درونش هميشه پر زهياهوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در اين سرای می‌رود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايی گوياست.
می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بيدار،
پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده: موج سرابی
سايه‌اش افسرده بر درازی ديوار
پرده ديوار و سايه: پرده خوابی
خيره نگاهش به طرح خيالی
آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نيست
دارد خاموشی اش چون با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
ره به دورن می‌برد حمايت اين مرغ:
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است
دارد با شهرهای گمشده پيوند:
مرغ معما در اين ديار غريب است

================================
================================
ديشب، لب رود، شيطان زمزمه داشت.
شب بود و چراغك بود.
شيطان ، تنها، تك بود.

باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر.
بويي نه براه.
ناگاه
آيينه رود، نقش غمي بنمود: شيطان لب آب.
خاك سايه در خواب.
زمزمه اي مي مرد.بادي مي رفت، رازي مي برد.

================================
================================
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.
=====================================
=====================================
تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان...

امواج ، بي امان،
از راه ميرسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و ...
===================================
===================================
شب ايستاده است.
خيره نگاه او
بر چهارچوب پنجره من.
سر تا به پاي پرسش، اما
انديشناك مانده و خاموش:
شايد
از هيچ سو جواب نيايد.

ديري است مانده يك جسد سرد
در خلوت كبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ،
گويي كه قطعه ، قطعه ديگر را
از خويش رانده است.
از ياد رفته در تن او وحدت.
بر چهرهاش كه حيرت ماسيده روي آن
سه حفره كبود كه خالي است
از تابش زمان.
بويي فساد پرور و زهر آلود
تا مرزهاي دور خيالم دويده است.
نقش زوال را
بر هرچه هست، روشن و خوانا كشيده است.
در اضطراب لحظه زنگار خورده اي
كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،
با ناخن اين جسد را
از هم شكافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پي آن بودم
رنگي نيافتم.

شب ايستاده است.
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجره من.
با جنبش است پيكر او گرم يك جدال .
بسته است نقش بر تن لب هايش
تصوير يك سوال.
====================================
====================================
در باغي رها شده بودم.
نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد.
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
هواي باغ از من مي گذشت
و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحي نبود
كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟

ناگهان صدايي باغ را در خود جاي داد،
صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد.
هميشه از روزنه اي ناپيدا
اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگي در من نبود:
راهي پيموده نشد.
آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت؟

ناگهان رنگي دميد:
پيكري روي علف ها افتاده بود.
انساني كه شباهت دوري با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپش هايش.
زندگي اش آهسته بود.
وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود.

وزشي برخاست
دريچه اي بر خيرگي ام گشود:
روشني تندي به باغ آمد.
باغ مي پژمرد
و من به درون دريچه رها مي شدم.
==============================
==============================
پنجره اي در مرز شب و روز باز شد
و مرغ افسانه از آن بيرون پريد.
ميان بيداري و خواب
پرتاب شده بود.
بيراهه فضا را پيمود،
چرخي زد
و كنار مردابي به زمين نشست.
تپش هايش با مرداب آميخت.
مرداب كم كم زيبا شد.
گياهي در آن روييد،
گياهي تاريك و زيبا.
مرغ افسانه سينه خود را شكافت:
تهي درونش شبيه گياهي بود .
شكاف سينه اش را با پرها پوشاند.
وجودش تلخ شد:
خلوت شفافش كدر شده بود.
چرا آمد ؟
از روي زمين پر كشيد،
بيراهه اي را پيمود
و از پنجره اي به درون رفت.

مرد، آنجا بود.
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد.
مرغ افسانه از پنجره فرود آمد،
سينه او را شكافت
و به درون او رفت.
او از شكاف سينه اش نگريست:
درونش تاريك و زيبا شده بود.
و به روح خطا شباهت داشت.
شكاف سينه اش را با پيراهن خود پوشاند،
در فضا به پرواز آمد
و اتاق را در روشني اضظراب تنها گذاشت.

مرغ افسانه بر بام گمشده اي نشسته بود.
وزشي بر تار و پودش گذشت:
گياهي در خلوت درونش روييد،
از شكاف سينه اش سر بيرون گشيد
و برگ هايش را در ته آسمان گم كرد.
زندگي اش در رگ هاي گياه بالا مي رفت.
اوجي صدايش مي زد.
گياه از شكاف سينه اش به درون رفت
و مرغ افسانه شكاف را با پرها پوشاند.
بال هايش را گشود
و خود را به بيراهه فضا سپرد.

گنبدي زير نگاهش جان گرفت.
چرخي زد
و از در معبد به درون رفت.
فضا با روشني بيرنگي پر بود.
برابر محراب
و همي نوسان يافت:
از همه لحظه هاي زندگي اش محرابي گذشته بود
و همه روياهايش در محرابي خاموش شده بود.
خودش را در مرز يك رويا ديد.
به خاك افتاد.
لحظه اي در فراموشي ريخت.
سر برداشت:
محراب زيبا شده بود.
پرتويي در مرمر محراب ديد
تاريك و زيبا.
ناشناسي خود را آشفته ديد.
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و محراب را در خاموشي معبد رها كرد.

زن در جاده اي مي رفت.
پيامي در سر راهش بود:
مرغي بر فراز سرش فرود آمد.
زن ميان دو رويا عريان شد.
مرغ افسانه سينه او را شكافت
و به درون رفت.
زن در فضا به پرواز آمد.

مرد در اتاقش بود.
انتظاري در رگ هايش صدا مي كرد
و چشمانش از دهليز يك رويا بيرون مي خزيد.
زني از پنجره فرود آمد
تاريك و زيبا.
به روح خطا شباهت داشت.
مرد به چشمانش نگريست:
همه خواب هايش در ته آنها جا مانده بود.
مرغ افسانه از شكاف سينه زن بيرون پريد
و نگاهش به سايه آنها افتاد.
گفتي سياه پرده توري بود
كه روي وجودش افتاده بود.
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و اتاق را در بهت يك رويا گم كرد.

مرد تنها بود.
تصويري به ديوار اتاقش مي كشيد.
وجودش ميان آغاز و انجامي در نوسان بود.
وزشي نا پيدا مي گذشت:
تصوير كم كم زيبا ميشد
و بر نوسان دردناكي پايان مي داد.
مرغ افسانه آمده بود.
اتاق را خالي ديد.
و خودش را در جاي ديگر يافت.
آيا تصوير
دامي نبود
كه همه زندگي مرغ افسانه در آن افتاده بود؟
چرا آمد؟
بال هايش را گشود
و اتاق را در خنده تصوير از ياد برد.

مرد در بستر خود خوابيده بود.
وجودش به مردابي شباهت داشت.
درختي در چشمانش روييده بود
و شاخ و برگش فضا را پر مي كرد.
رگ هاي درخت
از زندگي گمشده اي پر بود.
بر شاخ درخت
مرغ افسانه نشسته بود.
از شكاف سينه اش به درون نگريست:
تهي درونش شبيه درختي بود.
شكاف سينه اش را با پرها پوشاند،
بال هايش را گشود
و شاخه را در ناشناسي فضا تنها گذاشت.

درختي ميان دو لحظه مي پژمرد.
اتاقي با آستانه خود مي رسيد.
مرغي به بيراهه فضا را مي پيمود.
و پنجره اي در مرز شب و روز گم شده بود.

+ نوشته شده در ۲۷/۵/۱۳۹۰ساعت ۰۰:۵۰ توسط soroush shirmardi | نظر(3)

درخت غم به جانم کرده ریشه                  بدرگاه خدا نالم همیشه

رفیقان قدر یکدیگر بدانید                            اجل سنگ است و آدم مثل شیشه

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اگر شیری اگر میری اگر مور                       گذر باید کنی آخر لب گور

دلا رحمی بجان خویشتن کن                    که مورانت نهند خوان و کنند سور

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چرا دایم بخوابی ایدل ایدل                         زغم در اظطرابی ایدل ایدل

بوره کنجی نشین شکر خدا کن                  که شاید کام یابی ایدل ایدل

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اگر مستان مستیم از ته ایمان                    وگر بی پا و دستیم از ته ایمان

اگر گبریم و ترسا و مسلمان                        بهر ملت که هستیم از ته ایمان

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عاشق آن به که دایم در بلا بی                    ایوب آسا بکرمان مبتلا بی

حسن آسا به دستش کاسه زهر                  حسین آسا بئشت کربلا بی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بقبرستان گذر کردم صباحی                        شنیدم ناله و افغان و آهی

شنیدم کله ائی با خاک میگفت                     که این دنیا نمی ارزد به کاهی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


فلک در قصد آزارم چرائی                                گلم گر نیستی خارم چرائی

ته که باری زدوشم بر نداری                             میان بار سربارم  چرائی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مرا نه سر نه سامان آفریدند                           پریشانم پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاک                          مرا از خاک ایشان آفریدند

درخت غم به جانم کرده ریشه                  بدرگاه خدا نالم همیشه

رفیقان قدر یکدیگر بدانید                            اجل سنگ است و آدم مثل شیشه

 

+ نوشته شده در ۲۲/۵/۱۳۹۰ساعت ۰۱:۲۰ توسط soroush shirmardi | نظر(8)

+ نوشته شده در ۲۲/۵/۱۳۹۰ساعت ۰۱:۱۳ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

بتا تا زار چون تو دلبرستم                     بتن عود و بسینه مجمرستم

اگر جز مهر تو اندر دلم بی                    به هفتاد و دو ملت کافرستم

اگر روزی دو صد بارت بوینم                   همی مشتاق بار دیگرستم

فراق لاله رویان سوته دیلم                   وز ایشان در رگ جان نشترستم

منم آن شاخه بر نخل محبت                 که حسرت سایه و محنت برستم

نه کار آخرت کردم نه دنیا                      یکی بی سایه نخل بی‌برستم

نه خور نه خواب بیتو گویی                   به پیکر هر سر مو خنجرستم

جدا از تو به حور و خلد و طوبی             اگر خورسند گردم کافرستم

چو شمعم گر سراندازند صدبار              فروزنده‌تر و روشن ترستم

مرا از آتش دوزخ چه غم بی                 که دوزخ جزوی از خاکسترستم

سمندر وش میان آتش هجر                 پریشان مرغ بی‌بال و پرستم

درین دیرم چنان مظلوم و مغموم           چو طفل بی پدر بی مادرستم

نمی‌گیرد کسم هرگز به چیزی              درین عالم ز هر کس کمترستم

بیک ناله بسوجم هر دو عالم              که از سوز جگر خنیاگرستم

ببالینم همه الماس سوده                  همه خار و خسک در بسترستم

مثال کافرم در مومنستان                   چو مؤمن در میان کافرستم

همه سوجم همه سوجم همه سوج   بگرمی چون فروزان اخگرستم

رخ تو آفتاب و مو چو حربا                   و یا پژمان گل نیلوفرستم

بملک عشق روح بی‌نشانم               بشهر دل یکی صورت پرستم

رخش تا کرده در دل جلوه از مهر         بخوبی آفتاب خاورستم

بمیر ای دل که آسایش بیابی            که مو تا جان ندادم وانرستم

من از روز ازل طاهر بزادم                  ازین رو نام بابا طاهرستم
_______________________________________________
_______________________________________________

دلا در عشق تو صد دفترستم                    که صد دفتر ز کونین ازبرستم

منم آن بلبل گل ناشکفته                         که آذر در ته خاکسترستم

دلم سوجه ز غصه وربریجه                       جفای دوست را خواهان ترستم

مو آن عودم میان آتشستان                     که این نه آسمانها مجمرستم

شد از نیل غم و ماتم دلم خون                 بچهره خوشتر از نیلوفرستم

درین آلاله در کویش چو گلخن                  بداغ دل چو سوزان اخگرستم

نه زورستم که با دشمن ستیزم               نه بهر دوستان سیم و زرستم

ز دوران گرچه پر بی جام عیشم              ولی بی دوست خونین ساغرستم

چرم دایم درین مرز و درین کشت             که مرغ خوگر باغ و برستم

منم طاهر که از عشق نکویان                 دلی لبریز خون اندر برستم

+ نوشته شده در ۲۲/۵/۱۳۹۰ساعت ۰۰:۴۷ توسط soroush shirmardi | نظر(3)

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیه
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری
رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری 
+ نوشته شده در ۲۰/۵/۱۳۹۰ساعت ۱۱:۳۴ توسط soroush shirmardi | نظر(3)

اگر تو داري عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش

بخوانم از برايت داستاني
كه در معناي آن حيران بماني

***
اي خردمند عاقل و دانا
قصه موش و گربه برخوانا

قصه موش و گربه منظوم
گوش كن همچو در غلطانا

از قضاي فلك يكي گربه
بود چون اژدها بكرمانا

شكمش طبل و سينه اش چو سپر
شير دم و پلنگ چنگانا

از غريوش بوقت غريدن
شير درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادي پاي
شير از وي شدي گريزانا

روزي اندر شرابخانه شدي
از براي شكار موشانا

در پس خم مي نمود كمين
همچو دزدي كه در بيابانا

ناگهان موشكي ز ديواري
جست بر خم مي خروشانا

سر بخم بر نهاد و مي نوشيد
مست شد همچو شير غرانا

گفت كو گربه تا سرش بكنم
پوستش پر كنم ز كاهانا

گربه در پيش من چو سگ باشد
كه شود رو برو بميدانا

گربه اين را شنيد و دم نزدي
چنگ و دندان زدي بسوهانا

ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگي شكار كوهانا

موش گفتا كه من غلام تو ام
عفو كن از من اين گناهانا

گربه گفتا دروغ كمتر گوي
نخورم من فريب و مكرانا

مي شنيدم هر آنچه ميگفتي
آروادين ... مسلمانا

گربه آن ومش را بكشت و بخورد
سوي مسجد شدي خرامانا

دست و رو را بشست و مسح كشيد
ورد ميخواند همچو ملانا

بار الها كه توبه كردم من
ندرم موش را به دندانا

بهر اين خون ناحق اي خلاق
من تصدق دهم دو من نانا

آنقدر لابه كرد و زاري كرد
تا بحدي كه گشت گريانا

موشكي بود در پس منبر
زود برد اين خبر به موشانا

كه گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا

بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نياز و افغانا

اين خبر چون رسيد بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا

هفت موش گزيده برجستند
هر يكي تحفه هاي الوانا

آن يكي شيه شراب به كف
وآن دگر بره هاي بريانا

آن يكي طشتكي پر از كشمش
و آن دگر يك طبق ز خرمانا

آن يكي ظرفي از پنير بدست
وآن دگر ماست با كره نانا

آن يكي خوانچه پلو بر سر
افشره آب ليموي عمانا

نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا

عرض كردند با هزار ادب
كاي فداي رهت همه جانا

لايق خدمت تو پيشكشي
كرده ايم ما قبول فرمانا

گربه چون موشكان بديد بخواند
رزقكم في السماء حقانا

من گرسنه بسي بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا

هر كه كار خدا كند بيقين
روزيش ميشود فراوانا

بعد از آن گفت پيش فرمائيد
قدمي چند اي رفيقانا

موشكان جمله پيش ميرفتند
تنشان همچو بيد لرزانا

ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز بروز ميدانا

پنج موش گزيده را بگرفت
هر يكي كدخدا و ايلخانا

دو بدين چنگ و دو بدان چنگال
يك بدندان چو شير غرانا

آن دو موش دگر كه جان بردند
زود بردند خبر به موشانا

كه چه بنشسته ايد اي موشان
خاكتان بر سر اي جوانانا

پنج موش رئيس را بدريد
گربه با چنگها و دندانا

موشكان را از اين مصيبت و غم
شد لباس همه سياهانا

خاك بر سر كنان همي گفتند
اي دريغا رئيس موشانا

بعد از آن متفق شدند كه ما
مي رويم پاي تخت سلطانا

تا بشه عرض حال خويش كنيم
از ستم هاي خيل گربانا

شاه موشان نشسته بود بتخت
ديد از دور خيل موشانا

همه يكبار كردنش تعظيم
كاي تو شاهنشهي به دورانا

سالي يك دانه ميگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا

اين زمان پنج پنج مي گيرد
چون شده تائب و مسلمانا

درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود كاي عزيزانا

من تلافي به گربه خواهم كرد
كه شود داستان به دورانا

بعد يك هفته لشكري آراست
سيصد و سي هزار موشانا

همه با نيزها و تير و كمان
همه با سيف هاي برانا

فوج هاي پياده از يك سو
تيغ ها در ميان جولانا

چونكه جمع آوري لشكر شد
از خراسان و رشت و گيلانا

يكه موشي وزير كشور بود
هوشمند و دلير و فطانا

گفت بايد يكي ز ما برود
نزد گربه به هر كرمانا

يا بيا پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا

موشكي بود ايلچي ز قديم
شد روانه به شهر كرمانا

نرم نرمك بگربه حالي كرد
كه منم ايلچي ز شاهانا

خبر آورده ام براي شما
عزم جنگ كرده شاه موشانا

يا برو پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش به جنگانا

گربه گفتا كه موش گه خورده
من نيايم برون ز كرمانا

ليكن اندر خفا تدارك كرد
لشكر معظمي ز گربانا

گربه هاي يراق شير شكار
از صفاهان و يزد و كرمانا

لشكر گربه چون مهيا شد
داد فرمان به سوي ميدانا

لشكر موشها ز راه كوير
لشكر گربه از كهستانا

در بيابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دليرانا

جنگ مغلوبه شد در آن وادي
هر طرف رستمانه جنگانا

آن قدر موش و گربه كشته شدند
كه نيايد حساب آسانا

حمله ي سخت كرد گربه چو شير
بعد از آن زد به قلب موشانا

موشكي اسب گربه را پي كرد
گربه شد سر نگون ز زينانا

الله الله فتاد در موشان
كه بگيريد پهلوانانا

موشكان طبل شاديانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا

شاه موشان بشد به فيل سوار
لشكر از پيش و پس خروشانا

گربه را هر دو دست بسته به هم
با كلاف و طناب و ريسمانا

شاه گفتا به دار آويزند
اين سگ رو سياه نادانا

گربه چون ديد شاه موشان را
غيرتش شد چو ديگ جوشانا

همچو شيري نشست بر زانو
كند آن ريسمان به دندانا

موشكان را گرفت و زد به زمين
كه شدندي به خاك يكسانا

لشكر از يك طرف فراري شد
شاه از يك جهت گريزانا

از ميان رفت فيل و فيل سوار
مخزن و تاج و تخت و ايوانا

هست اين قصۀ عجيب وغريب
يــادگــــار عبيــــد زاكــانـــــا
+ نوشته شده در ۱۷/۵/۱۳۹۰ساعت ۰۵:۴۷ توسط soroush shirmardi | نظر(4)

مـن شــنــیــدم که بـوده افـلاطـون
صـورتـش زشــت هــمـچـو آلوچه

روزی از روزهــــا زنــی زیــبـــا
سـر راهـــش گــرفــت در کــوچــه

که بـیا مــا دوتـا بــه یــکــدیــگــر
عـهد و پــیــمــان هــمـسری بندیم

بـــچـــه مــا شــود سـر آمـد دهــر
آنـچــنــــانــی کــه آرزو مــنــدیــم

چـون که او ارث مـی برد بی شک
هوش و دانــش زصــلــب پاک پدر

همچـنــان کــه وجــاهــت صـورت
خوشگلی ، خـوشـزبـانـی از مـادر

نگهش کــرد چـپ چپ افــلاطــون
نــاگـهان خــنـده کرد وگفت ای زن

چــیـسـت تـکـلیف اگر به ارث برد
هوش را از تــو خــوشـگلی از من 
+ نوشته شده در ۱۷/۵/۱۳۹۰ساعت ۰۰:۴۲ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

+ نوشته شده در ۱۲/۵/۱۳۹۰ساعت ۱۹:۲۲ توسط soroush shirmardi | نظر(5)

نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیرِ کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ...

حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی خودِ تو جان جهانیگر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی، به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی ...

+ نوشته شده در ۱۲/۵/۱۳۹۰ساعت ۱۹:۱۶ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

روزی کنار ساحل

از عشق می سرودم

حالا به پیش اشکم

من از غم می سرایم

روزی که خاطراتت

قلب مرا میازرد

من عاشق تو بودم

وقتی که عشق میمرد

روزی که بی تو ماندم

تنها شدم.شکستم

حالا بیا ببین که

دل بر کسی نبستم... 
+ نوشته شده در ۱۲/۵/۱۳۹۰ساعت ۱۶:۵۱ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

بلبل آهسته به گل گفت شبی
که مرا از تو تمنائی هست
من به پیوند تو یک رای شدم
گر ترا نیز چنین رائی هست
گفت فردا به گلستان باز آی
تا ببینی چه تماشائی هست
گر که منظور تو زیبائی ماست
هر طرف چهره‌ی زیبائی هست
پا بهرجا که نهی برگ گلی است
همه جا شاهد رعنائی هست
باغبانان همگی بیدارند
چمن و جوی مصفائی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس
همه جا ساغر و صهبائی هست
نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست
نه ز زاغ و زغن آوائی هست
نه ز گلچین حوادث خبری است
نه به گلشن اثر پائی هست
هیچکس را سر بدخوئی نیست
همه را میل مدارائی هست
گفت رازی که نهان است ببین
اگرت دیده‌ی بینائی هست
هم از امروز سخن باید گفت
که خبر داشت که فردائی هست

 

 

 

+ نوشته شده در ۲۹/۴/۱۳۹۰ساعت ۱۲:۰۸ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز
پیکر خود را به آب چشمه بشویم
وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش
تا غم دل را بگوش چشمه بگویم
آب خنک بود و موجهای درخشان
ناله کنان گرد من به شوق خزیدند
گویی با دست های نرم و بلورین
جان و تنم را بسوی خویش کشیدند
بادی از آن دورها وزید و شتابان
دامنی از گل بروی گیسوی من ریخت
عطر دلاویز و تند پونه وحشی
از نفس باد در مشام من آویخت
چشم فروبستم و خموش و سبکروح
تا به علف های ترم و تازه فشردم
همچو زنی که غنوده در بر معشوق
یکسره خود را به دست چشمه سپردم
روی دو ساقم لبان مرتعش آب
بوسه زن و بی قرار تشنه و تب دار
ناگه در هم خزید ...
راضی و سرمست
جسم من و روح چشمه سار گنه کار

>>>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<
در دو چشمش گناه می خنديد

بر رخش نور ماه می خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ئی بی پناه می خنديد



شرمناك و پر از نيازی گنگ

با نگاهی كه رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

بايد از عشق حاصلی برداشت



سايه ئی روی سايه ئی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه ئی لغزيد

بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
................................................................................
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور 
يا خزاني خالي از فرياد و شور  
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من
چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

+ نوشته شده در ۱۹/۴/۱۳۹۰ساعت ۰۰:۱۸ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي

افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه

در لا به لاي موي چو كافور خويش ديد

يك تار مو سياه!

 

در ديگاه مضطربش اشك حلقه زد

در خاطرات تيره و تاريك خود دويد

سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود

يك  تار مو سپيد!

 

در هم شكست چهره ي محنت كشيده اش

دستي به موي خويش فرو برد و گفت "واي!"

اشكي به روي آينه افتاد و ناگهان

بگريست هاي هاي!

 

درياي خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد

در كام موج، ضجه ي مرگ غريق را

از دور مي شنيد

 

طوفان فرو نشست، ولي ديدگان پير

مي رفت باز در دل دريا به جستجو

در آب هاي تيره ي اغماق خفته بود

يك مشت آرزو...!

+ نوشته شده در ۱/۴/۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۵ توسط soroush shirmardi | نظر(3)

اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***

مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بي قرار و تشنه ي پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

يك دم به كام دل

اشكي توان فشاند

شعري توان سرود؟

+ نوشته شده در ۱/۴/۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۰ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

             روزی گذشت پادشهی از گذرگهی                      فریاد شوق برسرهر كوی وبام خواست

 

     پرسید زان میانه یكی كودك یتیم                        كاین تابناك چیست كه برتاج پادشاست

 

     آن یك جواب داد چه دانیم ما كه چیست               پیداست آنقدر كه متاعی گرانبهاست

 

     نزدیك رفت پیرزنی كوژ پشت و گفت                    این اشك دیده من وخون دل شماست

 

     مارا به رخت وچوب شبانی فریفته است              این گرگ سالهاست كه با گله آشناست

 

     آن پارسا كه ده خرد و ملك رهزن است                آن پادشا كه مال رعیت خورد گداست

 

     بر قطره سرشك یتیمان نظاره كن                       تا بنگری كه روشنی گوهر از كجاست

 

     پروین به كجروان سخن از راستی چه سود           كو آنچنان كسی كه نرنجد زحرف راست

+ نوشته شده در ۲۳/۳/۱۳۹۰ساعت ۱۷:۳۴ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو  خدا را! بزنم یا نزنم؟

همه حرف دلم با تو همین است که دوست...
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است:
دست بر میوه‌ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم:
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

+ نوشته شده در ۲۳/۳/۱۳۹۰ساعت ۱۷:۲۶ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام


پاکی آوردی - ای امید سپید! -
همه آلودگی‌ست این ایام

راه شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخ‌واری‌ست می‌چکد در جام

اشک‌واری‌ست می‌کشد لبخند

ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می‌زند رسام

مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!

ره به هموار جای دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام!

تشنه آنجا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می کند پیغام!

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام ...

خام سوزیم، الغرض، بدرود!

تو فرود آی، برف تازه، سلام!
+ نوشته شده در ۲۳/۳/۱۳۹۰ساعت ۱۷:۲۴ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

همه می‌پرسند
چیست در زمزمه‌ی مبهم آب
چیست در همهمه‌ی دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می‌برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی‌حاصل موج
چیست در خنده‌ی جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می‌نگری

نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی‌اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله‌ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم‌زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می‌شنوم
می‌بینم ‌

من به این جمله نمی‌اندیشم
به تو می‌اندیشم
‌‌ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می‌اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده‌ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله‌ها را تو بگو
قصه‌ی ابر، هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه‌ی جانم باقی‌ست
آخرین جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش

+ نوشته شده در ۲۳/۳/۱۳۹۰ساعت ۱۷:۲۳ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز
پرید از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی بر جو کناری
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
ز رنج خستگی درماند در راه
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
گه از تشویش سر در زیر پر کرد
نه فکرش با قضا دمساز گشتن
نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن
نه گفتی کان حوادث را چه نامست
نه راه لانه دانستی کدامست
نه چون هر شب حدیث آب و دانی
نه از خواب خوشی نام و نشانی
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
ز شاخی مادرش آواز در داد
کزینسان است رسم خودپسندی
چنین افتند مستان از بلندی
بدن خردی نیاید از تو کاری
به پشت عقل باید بردباری
ترا پرواز بس زودست و دشوار
ز نو کاران که خواهد کار بسیار
بیاموزندت این جرئت مه و سال
همت نیرو فزایند، هم پر و بال
هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت نوبت خواب است و آرام
هنوزت انده بند و قفس نیست
بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی
ترا توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
بباید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است

 

+ نوشته شده در ۱۶/۳/۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴۸ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

برخیز بتا بیا ز بهر دل ما           حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

 

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم                زان پیش که کوزه ها کنند ازگل ما

 

.....................

 

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

 

.........................

 

ای آمده از عالم روحانی تفت              حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

 

می خور چو ندانی ز کجا آمده ای            خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

 

...........................

 

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت               چون آب به جویبار چون باد به دشت

 

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت                     روزی که نیامدست و روزی که گذشت

 

................................

 

چون نیست ز هر چه هست چون باد به دست                چون هست بهر چه هست نقصان و شکست

 

انگار که هر چه هست در عالم نیست              پندار که هر چه نیست در عالم هست

 

........................

 

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت        یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

 

هر چند به نزد غامه این باشد زشت                     سگ به ز من ار برم نام بهشت

 

...........................

 

گویند کسان بهشت با حور خوش است           من می گویم که آب انگور خوش است

 

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار                        آوای دهل شنیدن از دور خوش است

 

..........................

 

گویند مرا که ذوزخی باشد مست              قولیست خلاف دل در آن نتوان بست

 

گر عاشق و می خواره بذوزخ باشند            فردا بینی بهشت همچون کف دست

 

........................

 

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت                   از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

 

جامی و بتی و بر بطی بر لب کشت           این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت

 

...............................

 

گویند بهشت حور و عین خواهد بود               آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

 

       گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک                        چون عاقبت کار چنین خواهد بود

 

گویند بهشت و حوض و کوثر باشد               جوی و می و شیر و شهد و شکر باشد

 

پر کن قدح باده و بر دستم نه                نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد

 

......................................
+ نوشته شده در ۲۹/۲/۱۳۹۰ساعت ۰۱:۱۶ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

اگر خورشید بر یک حال بودی

 

شعاع او به یک منوال بودی

ندانستی کسی کین پرتو اوست

 

نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست

جهان جمله فروغ نور حق دان

 

حق اندر وی ز پیدایی است پنهان

چو نور حق ندارد نقل و تحویل

 

نیاید اندر او تغییر و تبدیل

تو پنداری جهان خود هست قائم

 

به ذات خویشتن پیوسته دائم

کسی کو عقل دوراندیش دارد

 

بسی سرگشتگی در پیش دارد

ز دوراندیشی عقل فضولی

 

یکی شد فلسفی دیگر حلولی

خرد را نیست تاب نور آن روی

 

برو از بهر او چشم دگر جوی

دو چشم فلسفی چون بود احول

 

ز وحدت دیدن حق شد معطل

ز نابینایی آمد راه تشبیه

 

ز یک چشمی است ادراکات تنزیه

تناسخ زان سبب کفر است و باطل

 

که آن از تنگ چشمی گشت حاصل

چو اکمه بی‌نصیب از هر کمال است

 

کسی کو را طریق اعتزال است

رمد دارد دو چشم اهل ظاهر

 

که از ظاهر نبیند جز مظاهر

کلامی کو ندارد ذوق توحید

 

به تاریکی در است از غیم تقلید

در او هرچ آن بگفتند از کم و بیش

 

نشانی داده‌اند از دیده‌ی خویش

منزه ذاتش از چند و چه و چون

 

«تعالی شانه عما یقولون»

+ نوشته شده در ۲۰/۲/۱۳۹۰ساعت ۱۳:۱۲ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

کند از جا عاقبت سیلاب چشم تر مرا
همتی یاران! که بگذشته است آب از سر مرا
آتشی سوزانده‌ام وین گیتی آتش پرست
هر زمان پنهان کند در زیر خاکستر مرا
گر نکردی جامه و کفش و کله سنگین تنم
چون گیاه خشک برکندی ز جا صرصر مرا
کاشکی یک روز برکندی ز جا این تند باد
و اندر افکندی درون خانه‌ی دلبر مرا
خوی با نسرین و سوسن بر گرفتم کاین دو یار
می‌کنند از روی و از مویت حکایت مر مرا
سوی من بوی تو باد آورد، زین حسرت رقیب
حیله سازد تا درافتد کار با داور مرا
یافتم گنجی وز آن ترسم که روز داوری
جنگ با داور فتد زین گنج باد آور مرا
بر سر من گر نبودی از خیالت نیتی
اندر این بیغوله جان می‌آمدی بر سر مرا
دوستان رفتند از این کشور، رقیبان! همتی
تا مگر بیرون کند سلطان از این کشور مرا
هر کجا گیرم قلم در دست و بگشایم زبان
چون سخن گیرند دانایان ز یکدیگر مرا
تا زبان پارسی زنده است، من هم زنده‌ام
ور به خنجر حاسد دون بر درد حنجر مرا
بس که در میدان آزادی کمیتم تند راند
گیتی کجرو به زندان می‌دهد کیفر مرا
بس که بدخواهان بدم گفتند نزد شهریار
قیمتم بشکست و کرد از خاک ره کمتر مرا
در حق من مرگ تدریجی مگر قایل شدند؟
کاین چنین دارند در زندان به غم همبر مرا
مردم از این مرگ تدریجی و طول احتضار
کاش در یک‌دم شدی پیراهن از خون تر مرا
ای دریغا مرگ آنی کز چنین طول ممات
هر سر مویی همی بر تن زند نشتر مرا
چون به یاد کودکان از دیده بگشایم سرشک
کودکان اشک درگیرند، گرد اندر مرا
رنج حبس و دوری یاران و فکر کودکان
با تهی‌دستی و بی‌برگی کند مضطر مرا
با چنین درویشی اکنون سخت خرسندم، بهار!
اختر کجرو نرنجاند دمادم گر مرا
+ نوشته شده در ۱۹/۲/۱۳۹۰ساعت ۱۹:۰۵ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

به نام آن كه جان را فكرت آموخت

چراغ دل به نور جان برافروخت

ز فضلش هر دو عالم گشت روشن

ز فيضش خاك آدم گشت گلشن

توانايي كه در يك طرفه العين

ز كاف و نون پديد آورد كونين

چو قاف قدرش دم بر قلم زد

هزاران نقش بر لوح عدم زد

از آن دم گشت پيدا هر دو عالم

وز آن دم شد هويدا جان آدم

در آدم شد پديد اين عقل و تمييز

كه تا دانست از آن اصل همه چيز

چو خود را ديد يك شخص معيّن

تفكّر كرد تا خود چيستم من

ز جزوي سوي كلّي يك سفر كرد

وز آنجا باز بر عالم گذر كرد

جهان را ديد امر اعتباري

چو واحد گشته در اعداد ساري

جهان خلق و امر از يك نفس شد

كه هم آن دم كه آمد باز پس شد

ولي آن جايگه آمد شدن نيست

شدن چون بنگري جز آمدن نيست

به اصل خويش راجع گشت اشيا

همه يك چيز شد پنهان و پيدا

تعالي الله قديمي كو به يك دم

كند آغاز و انجام دو عالم

جهان خلق و امر اينجا يكي شد

يكي بسيار و بسيار اندكي شد

همه از وهم توست اين صورت غير

كه نقطه دايره است از سرعت سير

يكي خط است از اول تا به آخر

بر او خلق جهان گشته مسافر

در اين ره انبيا چون ساربانند

دليل و رهنماي كاروانند

و ز ايشان سيد ما گشته سالار

هم او اول هم او آخر در اين كار

احد در ميم احمد گشت ظاهر

در اين دور اول آمد عين آخر

ز احمد تا احد يك ميم فرق است

جهاني اندر آن يك ميم غرق است

بر او ختم آمده پايان اين راه

در او مُنَرل شده « ادعوا الي الله »

مقام دلگشايش جمعِ جمع است

جمال جانفزايش شمع جمع است

شده او پيش و دلها جمله از پي

گرفته دست دلها دامن وي

در اين ره اوليا باز از پس و پيش

نشاني داده‌اند از منزل خويش

به حدّ خويش چون گشتند واقف

سخن گفتند در معروف و عارف

يكي از بحر وحدت گفت انا الحق

يكي از قرب و بعد و سير زورق

يكي را علم ظاهر بود حاصل

نشاني داد از خشكي ساحل

يكي گوهر بر آورد و هدف شد

يكي بگذاشت آن نزد صدف شد

يكي در جزو و كل گفت اين سخن باز

يكي كرد از قديم و محدث آغاز

يكي از زلف و خال و خط بيان كرد

شراب و شمع و شاهد را عيان كرد

يكي از هستي خود گفت و پندار

يكي مستغرق بت گشت و زنار

سخنها چون به وفق منزل افتاد

در افهام خلايق مشكل افتاد

كسي را كاندر اين معني است حيران

ضرورت مي شود دانستن آن

+ نوشته شده در ۱۹/۲/۱۳۹۰ساعت ۱۹:۰۲ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

دگر باره خیاط باد صبا
بر اندام گل دوخت رنگین قبا
یکی را به بر ارغوانی سلب
یکی را به تن خسروانی ردا
ز اصحاب بستان که یکسر بدند
برهنه تن و مفلس و بینوا
به دست یکی بست زیبا نگار
به پای یکی بست رنگین حنا
بیاراست بر پیکر سرو بن
یکی سبز کسوت ز سر تا به پا
برافکند بر دوش بید نگون
ز پیروزه دراعه‌ای پربها
بسی ساخت بازیچه و پخش کرد
به اطفال باغ از گل و از گیا
به دست یکی پیکری خوب چهر
به چنگ یکی لعبتی خوش لقا
یکی بسته شکلی به رخ بلعجب
یکی هشته تاجی به سر خوشنما
یکی را به بر، طرفه‌ای مشک بیز
یکی را به کف حقه‌ای عطر سا
پس آن گه بسی عقد گوهر ز هم
گسست و پراکندشان بر هوا
درخت شکوفه ده انگشت خویش
فرا پیش کرد و ربود آن عطا
سیه ابر توفنده کز جیش دی
جدا مانده در کوه جفت عنا
بر آن شد که آید به یغمای باغ
بتاراجد آن ایزدی حله‌ها
برآمد خروشنده از کوهسار
بپیچید از خشم چون اژدها
که ناگاه باد صبا در رسید
زدش چند سیلی همی بر قفا
بنالید از آن درد ابر سیاه
شد آفاق از ناله‌اش پر صدا
تو گفتی سیه بنده‌ای کرده جرم
دهد خواجه اکنون مر او را جزا
ببارد ز مژگان سرشک آن چنان
کز آن تر شود باغ و صحن سرا
گه از خشم دندان نماید همی
بتابد ز دندانش نور و ضیا
ببالد چمن ز آن خروش و غریو
بخندد سمن ز آن فغان و بکا
چنان کز خروشیدن کوس رزم
بخنندد همی لشکر پادشا
+ نوشته شده در ۱۹/۲/۱۳۹۰ساعت ۱۹:۰۰ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
فصل گل مي گذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان
چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس
برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت ، چه باك
فكر ويران شدنِ خانة صياد كنيد
شمع اگر كشته شد از باد مداريد عچب
ياد پروانة هستي شده بر باد كنيد
بيستون بر سر راه است ، مباد از شيرين
خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد
جور و بيداد كند ، عمرِ جوانان كوتاه
اي بزرگانِ وطن ، بهر خدا داد كنيد
گر شد از جور شما خانة موري ويران
خانة خويش محال است كه آباد كنيد
كنج ويرانة زندان شد اگر سهم بهار
شكرِ ازادي و آن گنج خدا داد كنيد

+ نوشته شده در ۱۹/۲/۱۳۹۰ساعت ۱۸:۵۹ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

دلبر  من خویش  را  مه رو  تصور  می کند
                                             در   مقابل  بنده  را   لولو  تصور  میکند
چون گیاهی هرزه و بیهوده می خواند مرا
                                           لیک خود را چون گلی خوش بو تصور میکند
میزند سیلی به رخسار منو از درد آن
                                             آخ  اگر  گویم  مرا    ریغو    تصور   میکند
من ز رفتار بدش دارم دلی پرخون و او 
                                             راه و رسم خیش  را  نیکو  تصور  میکند  
گر ندارم وعده اش باور زمن دلخور شود
                                              ور  کنم  باور   مرا   هالو  تصور  میکند
هی به خود می پیچم جان میکنم و آن نازنین
                                              این عمل را پشتک و  وارو تصور  میکند
گر شوم خاموش  می خواند مرا گنگ و خرف
                                               ور  زنم  حرفی  مرا  پر رو  تصور میکند
آنچنان ترسیده از خونخوارها چشمم که دل
                                                 ابروی  دلدار  را   زالو  تصور   میکند
CryCryCryCryCryCryCry CryCry                                                           

+ نوشته شده در ۲۶/۱/۱۳۹۰ساعت ۰۹:۵۱ توسط soroush shirmardi | نظر(3)

گر سرت را هست میل دردسر ماشین بخر
                                                     ور دلت خواهی که هی  بینی ضرر ماشین بخر
گر که خواهی بر سر یک خبط در رانندگی
                                                     جان  و  مالت هر دو افتد در  خطر ماشین بخر
گر که خواهی هی مرتب توی دست اندازها
                                                     بشکنی سگدست و گل گیر  و فنر ماشین بخر
گر که خواهی در خیابانهای باریک و شلوغ
                                                     وقت  و  بنزینت رود  هی  بر  هدر  ماشین  بخر
گر که خواهی از تصادف های پی در پی به راه
                                                        گه  چراغت  خرد  گردد  گه سپر ماشین بخر
گر که می خواهی کنی دشنام از روی غضب
                                                            هی  نثار  عابران  کله  خر   ماشین    بخر
گر که خواهی در خیابان بشنوی  از این و آن
                                                         حرف مفت و لعنت و توپ و تشر ماشین بخر 
گر که خواهی مفت خور گردد به ماشین تو بند 
                                                           تا شود هی مفت از آن بهره ور ماشین بخر 
عیب ماشین داشتن را دادم از بهر تو شرح 
                                                              حالا خود دانی اگر داری جگر ماشین بخر 

+ نوشته شده در ۲۳/۱/۱۳۹۰ساعت ۱۳:۲۷ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

گفتم شدم ازعشقت دیوانه  ی زنجیری                    گفتا که برو گم شو ای ابله اکبیری

گفتم به علی دارم از عشق تو میمیرم                     گفتا که بمیر اما بهر چه به این دیری

گفتم که به من آخر ای ماه بگو چیزی                    گفتا دهمت فحشی آن هم ز سر سیری

گفتم که در اندازم زیر قدمت خود را                      گفتا تو مگر هستی قالیچه ی کشمیری

گفتم که چه می آید در کوی تو از دستم                  گفتا که چه میدانم؟ رمالی یا جن گیری

گفتم که ره عشقت راهی است کج و معوج             گفتاهمه سر بالا بی هیچ سرازیری

گفتم که سر و جان را بهر تو کنم قربان                گفتا که تو هم لابد از جان خودت سیری

گفتم که وصال تو کی قسمت من گردد؟                گفتا که خدا  داند شاید  به سر پیری

گفتم زتو می خواهم یک تحفه ی جانانه                گفتا که زمن آخر یک شب مرضی گیری

گفتم که چه خواهد شد پس عاقبت کارم                 گفتا که تو هم روزی می افتی و میمیری
+ نوشته شده در ۲۳/۱/۱۳۹۰ساعت ۱۲:۵۳ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

یاد دارم درغروبی سرد سرد                               میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد میزد کهنه قالی میخرم                                  دست دوم جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم                                 گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست                           عاقبت آهی کشید بقضش شکست

اول ساال است و نان در سفره نیست                        ای خدا  شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود                                اتفاقا"مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید                                گفت آقا سفره خالی می خری؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در ۳/۱/۱۳۹۰ساعت ۱۴:۱۹ توسط soroush shirmardi | نظر(5)

 بهار آمد و از آمدن پشیمان شد
                                 دوباره فصل شکوفائیم زمستان شد
به شوق دیدن او سالها خزان دیدم
                                     اگر چه گاه هوای دلم بهاران شد
غروب خسته من خسته تر زره آمد
                               سپیده رنگ شفق یافت شب نمایان شد
لبم به بستر غم بوسه میگرفت از آه
                                حسود بود مگر چشم من که گریان شد
شنیده بود کجا راز خنده های مرا
                                که در تلاطم دریای اشک خندان شد
مگر  هوای بهار است اینکه میاید
                                که غم چو برگ خزان ازدلم گریزان شد
+ نوشته شده در ۲۱/۱۲/۱۳۸۹ساعت ۰۸:۳۷ توسط soroush shirmardi | نظر(5)

بازی تمام شد.

دروازه بان ماهر خورشید

از تیم صبح

بلعید توپ خسته و مفلوک ماه را

اینک ستاره ها

بازیکنان تیم بزرگ شب

خود را برای بازی دیگر

آماده می کنند

اما در این مسابقه ها افسوس

حس شکست

هر بار با گروه تماشاچیست
+ نوشته شده در ۱۶/۱۲/۱۳۸۹ساعت ۱۹:۴۵ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

تا سحر ای شمع بر بالین من             امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه غم ناگهان بر دل نشست            رحم کن امشب مرا غمخوار باش

کام امیدم به خون آغشته شد           تیرهای غم  چنان بر دل نشست

کاندرین دریای مست زندگی              کشتی امید من بر گل نشست 
 
آه  ای  باران  بفریادم  رسید                ورنه مرگ امشب بفریادم رسد

ترسم آن شیرین ترازجانم  زراه           چون بدام مرگ افتادم رسد

همدم من مونس من شمع من            جز توام در زندگی غمخوار کو؟؟

اندرین صحرای وحشتزای مرگ            وای بر من وای بر من  یار کو؟؟

جز توام ای مونس شبهای تار              در جهان دیگر مرا یاری نماند

زآنهمه  یاران بجز  دیدار مرگ                با  کسی  امید دیداری نماند

 اندرین زندان من امشب شمع من        دست خواهم شست از این زندگی

تاکه فردا همچو شیران بشکنند            ملتم    زنجیر های     بندگی
+ نوشته شده در ۱۶/۱۲/۱۳۸۹ساعت ۰۸:۵۱ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم

          که اشکارا در پرده ی کنایت رفت

                      مجال ما همه این تنگمایه بود و دریغ
                               
                                 که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت
======================================================
نمی خواستم نام چنگیز  را بدانم 
                  
                    نمی خواستم نام نادر را بدانم 

نام شاهان  را

                    نام  خفت  دهندگان را نمی خواستم 

                                                                       و خفت چشندگان را

                         می خواستم نام تو را بدانم   
 
                                          و تنها نامی را که می خواستم 
                      
                      ندانستم.
======================================================                
    گر بدینسان زیست باید پشت 
 
                    من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

 بر بلند کاج خشک کوچه ی بن ست.

گر بدینسان مرد باید پاک 
                  
                     من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

  یادگار جاودانی برتر از این بی بقای خاک
======================================================

+ نوشته شده در ۱۴/۱۲/۱۳۸۹ساعت ۱۷:۰۴ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

می تراوید آفتاب از بوته ها /دیدمش در دشت های نم زده/

مست اندوه تماشا یار باد / مویش افشان گونه اش شبنم زده/

لاله ای دیدم _لبخندی به دشت / پرتویی در آب روشن ریخته /

او صدا را در شیار باد ریخت :/ )جلوه اش  با بوی خاک امیخته(/

رود تابان بود و او موج صدا/)خیره شد چشمان ما در رود و هم (/

پرده روشن بود او تاریک خواند :/ )طرحها در دست دارد دود و هم(/

چشم من بر پیکرش افتاد و گفت :/ )آفت پژمردگی  نزدیک او(

دشت :دریای تپش  آهنگ نور/ سایه میزد خنده ی تاریک او .

+ نوشته شده در ۷/۱۲/۱۳۸۹ساعت ۱۴:۲۹ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

مانده تا برف زمین آب شود/مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارانه ی چتر/ 

نا تمام است درخت/ زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد/و فروغ  تر چشم حشرات/ 

و طلوع سر غوک از افق درک حیات/مانده تا سینی ما پرشود از صحبت سنبوسه و عید/ 

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد/ونه اواز پری می رسد از روزن منظومه ی  

برف /تشنه ی زمزمه ام./ مانده تا مرغ سر چینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد/ 

پس چه باید بکنم/ من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال /تشنه ی زمزمه ام/ 

بهتر ان است که برخیزم / رنگ را بردارم/روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم/


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۷/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۲۳:۰۵ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

تاج از فرق فلک برداشتن

تا ابد آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز، در انواع نعمت ها و ناز

شب، بتی چون ماه در بر داشتن

جاودان در اوج قدرت زیستن

ملک عالم را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوشترست

لذت یک لحظه مادر داشتن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۰/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۰۰:۰۳ توسط soroush shirmardi | نظر(3)

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان زمان رام

خوشه يماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتی:

? از اين عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن

آب، آيينه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از اينشهر سفر کن! ?

با تو گفتم:

 حذر از اين عشق؟

ندانم

سفر از پيش تو؟

هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم

باز گفتم که: تو صيادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم ...

اشکی از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم

پای در دامن اندوه کشيدم

نگسستم، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۰/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۰۰:۰۲ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

 

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

 

وآن که با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

 

در جوانی جان گرگت را بگیر!

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

 

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند

 

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

 

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۹/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۲۰:۴۵ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

کفشهایم کو ؟/چه کسی بود صدا زد سهراب؟/ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ/ مادرم  

در خواب است ./ و منوچهر  و پروانه و شاید همه ی مردم شهر./ شب خرداد به آرامی یک  

مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا میروبد 

بوی هجرت  می آید:/بالش من پر از آواز پر چلچله هاست/صبح  خواهد شد و به این  

کاسه اب اسمان هجرت خواهد کرد ./ باید امشب بروم ! / من که از باز ترین پنجره بامردم 

این ناحیه صحبت کردم / حرفی از جنس زمان نشنیدم / هیچ چشمی عاشقانه به زمین  

خیره نبود /کسی از دیدن  یک غنچه مجذوب نشد/ هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه 

جدی نگرفت/ من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد /وقتی از پنجره می بینم حوری/دختر  

بالغ همسایه/ پای کمیاب ترین نارون روی زمین / فقه می خواند. 

چیز هایی هم هست لحظه هایی پر اوج /(مثلا شاعره ای را دیدم / آنچنان محو تماشای  

فضا بود که در چشمانش / آسمان تخم گذاشت/و شبی از شبها  مردی از من پرسید؟/ 

تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟)/ باید امشب بروم !/ باید امشب چمدانی را/ 

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد  بردارم/و به سمتی بروم / که درختان حماسی  

پیداست / رو به آن وسعت بی واژه  که همواره مرا می خواند / یک نفر باز صدازد :سهراب 

کفش هایم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۸/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۱۱:۵۰ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

ماده ی 1:تمامی افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ کرامت و حقوق با هم برابرند.همه دارای عقل و  

وجدان هستند و باید نسبت به همدیگر باروح برادری رفتار کنند. 

ماده ی 2:هرکس می تواند بدونه هیچگونه تمایز به خصوص از حیث نژاد رنگ زبان مذهب عقیده ی  

سیاسی  یا هر عقیده ی دیگر و همچنین ملییت وضع اجتماعی  ثروت  ولادت یا هر موقعیت دیگر از تمامی 

حقوق و کلیه ی آزادی ها بهر مند گردد و هیچ تبعیضی به عمل نخواهد امد که مبتنی بر وضع سیاسی و  

اداری و یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد  که شخص به ان تعلق دارد  خواه کشور مستقل خواه غیر  

خود مختار . 

ماده ی 3:هر کس حق زندگی آزادی و امنیت شخصی دارد .

ماده ی 4:هیچکس را نمی توان  در بیگاری یا بردگی نگه داشت برده داری و برده فروشی ممنوع. 

ماده ی 5:هیچ کس را نمی توان تحت شکنجه مجازات یا رفتاری قرار داد  که  ظالمانه یا بر خلاف انسانییت و  

یا توهین آمیز باشد. 

ماده ی 6:هرکس حق دارد که شخصیت حقوقی او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته  

شود. 

ماده ی 7:همه در برابر قانون برابرند و حق دارند بدون هیچ تبعیضی از حمایت قانون برخوردار شوند همه  

حق دارند  در مقابل هر تبعیضی که نقض اعلامیه باشد و بر علیه هر تحریکی که برای چنین تبعیضی به 

عمل آید به طور مساوی از حمایت قانون بهرهمند شوند. 

ماده ی 8: هر کس حق دارددر برابر اعمالی که حقوقاساسی اش را مورد تجاوزقرار دهد  و آن  حقوق به  

وسیله قانون اساسی  یا قانون دیگری برای او شناخته شده باشد حق رجوع موثر  به محاکم ملی صالح را 

داشته باشد. 

ماده ی 9: هیچ کس نباید خودسرانه توقیف حبس یا تبعید شود. 

ماده ی 10: هر کس با تساوی کامل حق دارد که دعوایش  به وسیله ی دادگاه مستقل و بی طرف منصفانه 

و علنی رسیدگی شود و دادگاه عادلانه قضاوت نماید (حتی اتهامات جزئی)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۴/۱۱/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۰۵ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

ما چون دو دریچه روبروی هم 

          آگاه زهر بگو مگوی هم. 

                 هر روز سلام و پرسش و خنده 

                                  هر روز قرار روز آینده   

                                          عمر اینهء بهشت اما.... آه 

                                                     بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه 

                                                              اکنون دل من شکسته و خسته ست 

                                                     زیرا یکی از دریچه ها بسته ست  

                                         نه مهر فسون نه ماه جادو کرد  

                         نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد            


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۸/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۲۰:۲۳ توسط soroush shirmardi | نظر(3)

 باغ بود و دره - چشم انداز پر مهتاب/

ذاتها با سایه های خود هم انداز /

/خیره در افاق و اسرار عزیز شب/

 چشم من - بیدار و چشم عالمی در خواب/ 

نه صدائی جز صدای راز های شب/ 

و آب و نرمای نسیم و جیرجیرک ها/ 

 پاسداران حریم خفتگان باغ / 

وصدای حیرت بیدار من (من مست بودم مست)

خاستم از جا /

سوی جو رفتم چه آمد آب./ 

یا نه چه میرفت هم زانسانکه حافظ گفت: عمر تو . /

با گروهی شرم و بیخویشی وضو کردم/  

مست بودم مست سر نشناس پانشناس اما لحظه ی پاک و عزیزی بود/ 

برگکی کندم از نهال گردوی نزدیک و نگاهم رفته تابس دور. / 

شبنم آجین سبزفرش باغ  هم گسترده  سجاده./ 

قبله  کو هر سو که خواهی باش./ 

با تو دارد گفت و گو  شوریده ی مستی./ 

مستم و دانم که هستم من -/ 

ای همه هستی زتو ایا تو هم هستی؟/


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۷/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۴:۴۶ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

ای مام من تو هستی ارام جان من 

                                                           بویت مرا به از گل و نسترن و عنبر است 

مهرت درون سینه و فکرتو در دلم 

                                                            با شیر اندرون شد و با جان و پیکر است 

هر جا که با تو باشم اگر کلبه است تنگ 

                                                              انجا مرا ز جنت و فردوس بهتر است 

بنما قبول شعر(ثریا) و عفو کن 

                                                                گر بد سروده است همین قوه در سر است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۳/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۸:۰۷ توسط soroush shirmardi | نظر(2)

مردن امر ساده ایست/و از زندگی کردن بسیار اسانتراست/تمام خفقان مرگ/در مقابل یک شک/

در مقابل یک حرص/در مقابل یک ترس/در مقابل یک کینه/در مقابل یک عشق/هیچ است/

مرد امر ساده ایست/ودر مقابل خستگی زندگی/چون سفریست که در یک روز تعطیل می کنیم/

و دیگر هرگز باز نمی گردیم/براه خود که می رفتم /لحظه ای چند باز  

پس  نگریستم

و کلامی چند گفتم/و دیگر مرا از آنچه بوده است یاد نمی آرد وکسی را به خاطر ندارم/


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۸/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۲:۰۳ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

آب را گل نکنیم :در فرو دست انگار کفتری می خورد آب یا که در بیشهء دور 

سیره ای پر می شوید یا در آبادی کوزه ای پر می گردد/آب را گل نکنیم :شاید  

این آب روان می رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی دست درویشی  

شاید نان خشکیده فرو برده در آب/زن زیبایی آمد لب رود آب گل نکنیم  روی 

زیبا دو برابر شده است/چه گوارا این آب !چه زلال این رود!مردم بالا دست  

چه صفایی دارند!چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شیر افشان باد!من ندیدم دهشان 

بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست/ماهتاب آنجا می کند روشن پنهای کلام/ 

بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است/مردمش می دانند که شقایق چه گلی است/ 

بی گمان آنجا آبی آبی است /غنچه ای می شکفد اهل ده با خبرند/چه دهی باید باشد!  

مردمان سر رود آب را می فهمند/گل نکردندش ما نیز آب را گل نکنیم/     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۶/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۴:۲۱ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

((خانه دوست کجاست؟))در فلق بود که پرسید سوار/آسمان مکثی کرد/رهگذر شاخه نوری  

که به لب داشت به تاریکی شن ها ببخشید/و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:نرسیده به  

درخت کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پر های  

صداقت آبی است. می رود تاته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد پس به سمت 

گل تنهائی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی وترا ترسی  

شفاف فرا می گیرد .در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی:کودکی می بینی رفته  

از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی :خانه دوست کجاست))     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۶/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۳:۴۶ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

به سراغ من اگر می آیید/پشت هیچستانم/پشت هیچستان جایی ذاست/پشت هیچستان رگ های  

هوا پر قاصدهایی است/که خبر آرند از گل واشدهءدور ترین بوتهءخاک/روی شن ها هم 

نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپهء معراج شقایق رفتند/ 

پشت هیچستان چتر خواهش باز است/تا نسیم عطشی در بن برگی بدو د/زنگ باران به  

صدا می آید /آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایهءنارونی تا ابدیت جاری است/ 

به سراغ من اگر می آیید /نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد/چینی نازک تنهایی من/  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۶/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۳:۲۸ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

بدریه وقتی تنها می شود/می نشیند روی تارمه ی سیمانی/و از کرکهای غصه هایش 

ژاکت های مهربان می بافد/برای ((سعید))که امسال کلاس پنجم می رود/ و دیروزیک 

انگشت دست چپش را توی دکان آهنگری کبود کرده است/ژاکت ها که تمام شد/به غذای 

روی اجاق سر می زند /حیاط را جارو می شکند/پشت بام را آپاشی می کند/گیسوان 

دخترش ((مهین))را-که تنهاتر از مهتاب است- می بافد/و دریای حوصله اش که سر رفت/ 

چادر صد پارهءغمهایش را می آورد و وصله می کند/سفره می اندازد و منتظر می نشیند/ 

تا شوهرش با دو عقرب سیاه سگرمه یله شود توی دالان/یک پنج تومانی -خرجی فردا را- 

بیندازد جلوش/و پنج هزار فحش بدهد/بدریه آرزو دارد/دخترش به مردی شوهر می کند  

که فحش ندهد/ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۵/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۸:۳۰ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

بچه ها صبحتان بخیر...سلام / درس امروز فعل مجهول است / فعل مجهول چیست؟ میدانید؟  / 

نسبت فعل ما به مفعول است / در دهانم زبان چو آویزی  / در تهیگاه زنگ می لغزید /  

صورت ناسازم انچنان که مگر / شیشه بر روی سنگ می لغزید/ساعتی داد آن سخن دادم /

حق گفتار را ادا کردم / تا ز اعجاز خود شوم اگاه  /  ((ژاله )) را زان  میان صدا کردم/ 

ژاله از درس من چه فهمیدی/پاسخ من سکوت بود سکوت/ ده جوابم بده کجا بودی؟؟/ 

رفته بودی به عالم هپروت؟/خنده دختران و غرش من/ریخت برفرق ژاله چون باران/ 

لیک او بود غرق حیرت خویش/غافل از اوستاد و از یاران/خشمگین انتقامجو گفتم:/ 

بچه ها گوش ژاله سنگین است/دختری طعنه زد که نه خانم/درس درگوش ژاله یاسین است/ 

بازهم خنده ها و همهمه ها / تند و پی گیر می رسد به گوش / زیر آتش فشان دیده ی من/ 

ژاله ارام بود و سرد و خموش / رفته تاعمق چشم حیرانم / ان دومیخ نگاه خیره ی او /  

موجزن در دوچشم بی گنهش / رازی از روزگار تیره ی او / انچه در ان نگاه می خواندم /  

قصه ی غصه بود و حرمان بود / ناله ای کرد و در سخن امد / با صدایی که لرزان بود /   

((فعل مجهول ان پدریست / که دلم را زدرد پرخون کرد / خواهرم را به مشت و سیلی کوفت / 

مادرم را زخانه بیرون کرد / شب دوش از گرسنگی تا صبح / خواهر شیرخوار من نالید / 

سوخت از تاب تب برادر من / تاسحر در کنار من نالید / از غم ان دو تن دودیده من / 

این یکی اشک بود و ان خون بود  / مادرم را دگر نمی دانم / که کجا رفت و حال او چه بود؟؟)) 

گفت  و نالید و انچه باقی ماند/هق هق گریه بود و ناله ی او/شسته می شد به قطره های اشک/ 

چهره ی همچو برگ لاله ی او /  ناله من به ناله اش امیخت /  که غلط بود انچه من گفتم / 

درس امروز قصه ی غم توست/ تو بگو!! من چرا سخن گفتم/فعل مجهول فعل ان پدریست / 

که ترا بی گناه می سوزد /  ان حریق هوس بود که در او / مادری بی پناه میسوزد /


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۵/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۷:۲۸ توسط soroush shirmardi | نظر(0)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۵/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۲:۴۸ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

هرکسی درد مرا دید نشد چاره گرش 

                                               بلکه افزود در آخر دو سه درد دگرش 

مردکی داشت کمی شکوه ز سنگینی کوش 

                                          دکتری سیخ در آن کرد و بکل کرد کرش  

کچلی بهر مداوا به بر دکتری رفت  

                                         کچلی چاره نشد پوست برآمد ز سرش 

دگری رفت پی تقویت قلب ضعیف 

                                        به نشد قلب و برداشت لکی هم جگرش   

مردی از چاه درآورد یکی را دیروز 

                                               لیک امروز در انداخت به چاه دگرش   

رفت شخصی خر دهقان کشد از  گل بیرون 

                                         زد چنان زور که شد کنده زجا دم خرش 

رفت یار از قفس آزاد کند مرغی را 

                                              نتوانست و بتر کند همه بال و پرش 

دامن عزت ماراست شکافی کوچک 

                                           گر رفویش نکنی مرگ من از هم ندرش 

بخت بد هر که زند دست به تسهیل امور 

                                            نکند سهل ترش بلکه کند سخت ترش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۴/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۲۶ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

دلدار ملوس ما هم کوره و هم لاله 

                                              ما را سر حال آرد گاهی که سر حاله 

هم سلک علی کم رو همدرد ولی ول گو 

                                           هم طالع کل احمد همکار کل اسماله  

آواره ی کوی او کل هادی ول گرده 

                                           دلداده ی روی او کل مهدی دلاله  

در کام دهد گر او طعم هلو و آلو  

                                           آلوی و هلوی او هم کرمو و هم کاله  

دلدار که لم داده روی کمر و کولم 

                                          و الله که حمل او کار دو سه حماله 

گمراه هوی هردم در سر هوسی دارد  

                                          گه در طمع ملکه گه در هوس ماله  

 

                                     

            

     

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۹:۱۶ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

ابولقاسم حالت(خریت خر)

ای پسرجان زسر هوش بدین قصه بده گوش که در مزرعه ی خرم خود برزگری داشت  

خروسی  و خری.از دم جنگل سحری گشت عیان شیر نری کرد به انها نظری.بعد کمین بست 

و سپس جست که این را بدرد و آن دگری را بخورد سود فراوان برداز صیدخروس و خر و  

آماده کند طعمه ی ان روز و غذای دو سه روز دگرش را . خیز برداشت به هنجار عجیبی و  

بزد داد مهیبی و به ناگه به خروس و خر محنت زده شد حمله ورو چون که خروس ان خطر از 

جانب او دید بترسید و چنان مار پیچید و پرید این طرف و آن طرف واین ور آن ور مگر از  

غیب رسد دستی  وز ان ور طه نجاتش بدهد. چون که زهر سوی بجوشید و زوحشت بخروشید 

و بشد نعره زنان شیر کز آواز خروشان خروسان بدش اید شد از ان نعره و فریاد وز آن قال و  

از ان داد سر آسسیمه و از معرکه در رفت که تا نشنود آن گونه صداها و تحمل نکند درد  

سرش را.خر کم تجربه ی احمق که چنین دید بخندید و به خود سخت ببالید و گمان کرد 

که آن شیراز او داشته ترسی که چنین میدود و میرود این بود که مغرور شد و گفت که: 

اکنون که شده دشمن خونخواره چنین عاجز  و بیچاره  و از دست  من آواره چرا من بگذارم که 

زدستم برود؟مصلحت ان است که فی الفور روم در عقبش جهد کنم در طلبش تا به زمینش زنم 

و افکنم و بشکنم اندر اثر ضربت دستم کمرش را!!! 

این سخن گفت و سپس گشت چنان تیر روان در پی شیر نر و می کرد پی دشمن خود عرعر  

بسیارو به فریاد و فغان بود و چنین بود که نا گه به عقب شیرژیان کردنظر دید که صید از پی 

صیاد به صد نعره وفریادروان است از این واقعه شد خوشدل وبرگشت به یک خیزو بسی تیز 

پرید وبدریدآن خر بی عقل و خرد را ودر آورد زسینه جگرش را. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۱:۳۶ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

شنیدم که چون قو ی زیبا بمیرد 

                                                     فریبنده زاد و فریبا بمیرد 

شب مرگ تنهانشیند به موجی 

                                                     رود گوشه ای دور و تنها بمیرد 

در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب 

                                                   که خود در میان غزل هابمیرد 

گروهی بر انندکاین مرغ شیدا 

                                                   کجا عاشقی کرد انجا بمیرد 

شب مرگ از بیم انجا شتابد 

                                                   که از مرگ غافل شودتا بمیرد 

من این نکته گیرم که باور نکردم 

                                                    ندیدم که قویی به صحرا بمیرد 

چو روزی ز اغوش دریابر امد 

                                                    شبی هم در اغوش دریا بمیرد 

تو دریای من بودی!اغوش وا کن 

                                                  که میخواهد این قوی زیبا بمیرد    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۰۸ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

مردکی دروسط راه به ناگاه گرفتار به یک حمله ی قلبی شد وهوش از سر او رفت ودر افتاد 

 زپا رهگذران چون که چنین حال بدیدند ز هرسوی دویدند وبه نزدیک رسیدند . یکی زد به 

 رخش اب ویکی صورت وپیشانی او خوب بمالید. ولی کوشش آنها زپی این که بیاید ز نو آن  

مرد سر حال وزجایش بجهد کوشش بی فایده ای بود.از این روی بر فتند به دنبال طبیبی 

و طبیب آمد و او نیز پس از صرف کمی وقت چو دید از تپش قلب وی اصلا اثری نیست  

بگفتا (دگر این مرده و تشریف خود از دار جهان برده و بایست که تابوت بیارید و به خاکش  

بسپارید از آن روی که دیگر نشود زنده و من بنده چنبن است گمانم ) 

لا جرم خلق گرفتند جسد را که به خاکش بسپارد .پس از غسل و کفن چون که نهادن جسد را به   

درون لحد آن مرد که دکتر به غلط مرده گمان داشته بودش سر حال آمد و بنمود کفن پاره و  

یکباره سر از قبر در آورد و برون آمد و اقوام و عزیزان چو بدیدند که آن مرد ز نو جان دگر  

یافته و زنده شده شادی بسیار نمودن در آن حین یکی ار جمع برون آمد و پرسید:(در این مدت  

کوته که نهادی به جهان دگری پای چه دیدی در آنجای ؟) 

مرد خندید به دو گفت که البته من آن گه به حال آمدم و زنده شدم خوب خبر داشتم از اینکه در 

این دار جهانم نه به دنیای دگر. بار دگر مرد بپرسید که آخر به چه علت تو یقین داشتی از 

اینکه نرفتی به جهان دگری ؟ گفت : از آن روی که تا بر سر هوش آمدم احساس نمودم شکمم  

سخت گرسنه است تنم سرد شده در دل خود گفتم:(اگر من به بهشتم که نباید بکشم گرسنگی  

چون که در آنجاست بسی اطمعه و اشربه ی مفت و کسی گرسنه هرگز نکند زیست به  

گلزار جنان قعر جهنم هم اگر بنده مکان داشته باشم که نباید تنم این قدر شود سرد.  

از آن رو که جحیم است پر از آتش و سرما نخورند اهل جهنم . به یقین بنددی شرمندد 

نه در توی بهشتم نه به دوزخ چو بود گرسنگی خوردن و سرما زمزایای همین گیتی 

غدار و من مفلس جان سخت هنوز از بخت گرفتار همین دار جهانم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۲/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۲۰:۴۱ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

مادر ساده لوح: 

مادری زیرک و دانا و جهان دیده و فهمیده که مغرور به دانایی و هوشیاری 

و بیداری خود بود یکی تازه پسر داشت شبی بهر نصیحت پسر تازه جوان  

را ببر خویش فرا خواند و بدو گفت که فرزند عزیزم تو دگر بالغ و عاقل 

شده ای می گذرد سن تو از 17ونزدیک به18است  تو بایست بدانی 

چقدر دود مضر است بدانی که سیگار کشیدن سرطان ریه می اورد و 

بسیار زیان دارد و تحلیل برد بنیه و نیروی و رمق را 

گر چه سیگار زیان دارد و به از این نیست که کس هیچ بسیگار خودش را  

ندهد عادت و آلوده نگردد حال که بگذشته دگر سن تو از 17 اگر زان که  

دلت خواست که سیگار کشی هیچ نبایست که مخفی بکنی  از پدر و  

مادر خود چون همه دلسوز تو هستیم پسر چون که شنید این سخنان 

گفت:که مادر اگر از بابت این ها نگرانی به تو گویم که بدانی که من دو 

سه سال است درک کردم اینگونه زیان ها و نمودم به خوشی ترک ورق  

بازی و سیگار و عرق را.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۰/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۸:۵۲ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

دوستان امده ام باز که این دفتر ممتاز کنم باز وشوم قافیه پرداز و سخن را کنم اغاز به 

 تسبیح خداو ند تبارک و تعالی که غفور است و رحیم است صبور است و حلیم است رئوف است و 

 کریم است کبیر است و عظیم است وبصیر است و علیم است و نصیر است و نعیم است وقدیر است 

 و قدیم است وخدایی که بسی نعمت سرشار به ما ادمییان داده گهر های گران داده سر و صورت 

 و جان داده تن و تاب و توان داده رخ و روح و روان داده لب و گوش و دهان داده دل و چشم و 

 زبان داده شکم داده و نان داده ز آفات امان داده کمالات نهان داده هنر های عیان داده و توفیق 

 بیان داده و اینها پی ان داده که از شکر عطا و کرمش چشم نپوشیم و ز هر غم نخروشیم زهر 

 درد نجوشیم و تکبر نفروشیم و می از ساغر توحید بنوشیم و بکوشیم که تا از دل و جان شکر 

 بگوئیم عنایات خداوند مبین را. 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۰/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۸:۱۵ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

سه صدای پاک پوست انداختن مبهم عشق 

متراکم شدن ذوق پریدن در بال 

وترک خوردن خوداری روح 

==================================== 

پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت: 

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است 

==================================== 

 زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ  

پرشی دارد اندازه ی عشق 

==================================== 

کاش در مهر و محبت شک نبود تک سوار مهربانی تک نبود 

                                     کاش بر قابی که در جان و دل است لحظه ی تلخ جدایی حک نبود 

==================================== 

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه و غمها نبود 

                                                کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود  

==================================== 

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست 

      آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست 

                         مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب  

                                                       در دلم هستی  و بین من و تو فاصله هاست 

======================================


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۰/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۰:۲۳ توسط soroush shirmardi | نظر(1)

هر کجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار 

                             ای بس محرم که با یک نقطه مجرم می شود 

==================================== 

در میان رفقا اشرف دلدار تویی  

                                         در ترازوی وفا کم منو بسیا تویی  

==================================== 

   غروب عاشقان رنگش طلای ئیست  

                                        اگر چه آخرش رنجو جدائیست 

==================================== 

گر چه دوری ز برم همسفر جان منی  

                                  قطره اشکی و در دیده گریبان منی  

این مپندار که یادت برود از نظرم  

                                  خاطرت جمع که در قلب پریشان منی  

 =================================== 

روزی که آمدی دنیا جمعی ز تو خندان و تو گریان  

                     خوش آن روز که روزی ز دنیا جمعی ز تو گریان و تو خندان  

=================================== 

با عزیزان در نیامیزد دل دیوانه ام 

                                            در میان آشنایانم ولی بیگانه ام  

=================================== 

زخمی تر از ستارم غمگین و بی قرارم 

                                            و قتی تو را ندارم نفرین به هر چه دارم  

=================================== 

               


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۹/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۲۳:۱۶ توسط soroush shirmardi | نظر(0)

  

1-دوست داشتن تنها چیزیه که نوبتی نیست خارج از نوبت دوست دارم. 

 2-همه ی آرزویم این است که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی. 

3-ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط از هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد. 

4-ای کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگی ام شکستن نوک مدادم بود. 

5-هیچ ثروتی بالا تر از مهربانی نیست یادت باشه خیلی ثروت مندی. 

6-هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت آنکه زمانی یار بود اینجا ما را تنها گذاشت. 

7-لیز خوردن بهونه ایست تا دست هایی که دوست داری محکم تر بفشاری. 

8-خوشبختی یعنی خدا اونقدر عزیزت کنه که وجودت آرام بخش دیگران باشه. 

9-عهد کردم که بدهکار نباشم به کسی وای از دست که بدهکارم کرد. 

10-رفاقت به معنای حضور در کنار کسی نیست بلکه به معنای حضور در قلب اوست.    

11-با یاد رفیق است که دنیا بر پاست با عشق رفیق است که دنیا زیباست. 

12-هر صدفی لایق داشتن مروارید نیست پس یادت باشه برای هر صدفی مروارید نشی. 

13-ای کاش در کتاب زندگی سطری باشیم ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی. 

14-به میخانه رفتم تا در غم یاری شرابی بنوشم قناری ای دیدم به صاحبش گفتم فروشیه ؟ گفت نه رفیقمه گفتم پس به سلامتیه کسی که رفیقشا نمی فروشه . 

15-جاده ی عشق تا اطلاع ثانوی لیز و لغزنده می باشد از عاشقانی که قصد سفر در این جاده را دارند خواهشمندیم خود را به زنجیر محبت مجهز کنند(پلیس راه عاشقان)     

11-


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۹/۱۰/۱۳۸۹ساعت ۱۸:۵۰ توسط soroush shirmardi | نظر(2)